تبلیغات
وبلاگ شخصی میلاد ظهیری
 
مرجع آثار ادبی میلاد ظهیری

باز هم می گویم

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
یکشنبه 23 شهریور 1393-12:31 ق.ظ

شب بود و ماه و چهره و یک عالمه اشک
در گیرو دار زندگی مانده بدون مشک

نخواستم بدانی که در این دل چه می گذرد . نخواستم بدانی که غم را چگونه در دانه دانه ی رگ هایم تقسیم می کند . نظرم عوض شد ، چون به فکرت بودم . خواستم بدانی آنچه را نمی دانستی تا حد اقل سودی برایت داشته باشد . می خواهم بگویم تا بفهمی که چه بودن ها در فکر با تو بودن به نبودن ها مبدل شد . بدانی که ارزش عشق ، چیزی بود که در تو نبود . تو ارزش آن را نمی دانی . زیرا که به فکر بودن کسی بودی که نبود . آن که تنها دلش به جدایی رضایت داد . آن که نابود کرد چیزی را که می خواستم . کسی که با نام مقدس واری با نزدیک شدن به زندگی تو ُ مرا دور کرد تا در نهایت نبینمت . آن گاه بود که خود نیز نقاب قداست را دور ریخت و تمام بودن ها را یک جا نابود کرد .
کاش بودی تا قصه ی اشک و دل وراه و ماه نمی گفتم . اما حالا که نیستی باید بگویم . باز هم می گویم از آن اشکی که به بهای بودنت رفت و مانند خودت دیگر بر نگشت . باز هم می گویم از آن دلی که بی هوا سینه را ترک گفت و آواره ی زمانه شد و شد مجنون بیابان های بی کسی . باز هم می گویم از آن راهی که به امیدت پیمودم و در اوج رسیدن به مقصود راه که تو باشی مقصودی نیافتم ، زیرا که مقصد راه ، راه را رها کرد و رفت . باز هم می گویم از آن ماهی که در پهنای آسمان بی آن که نور خود را بتاباند با نور بدل از خورشید حقیقت وجودم را محو کرد و در آرزوی رسیدن به او مات ماندم .
تو هم باز بخوان . بخوان قصه ی اشک و دل و راه و ماه را . اگر به واقع هستی ، بخوان . امیدوارم ماه باشی و به این راه بنگری و دل آواره ام را  روان بر جوی اشک های رفته بیابی . می خواهم لا اقل بدانی که اینجا چه گذشت و تو به بهای بازی های کودکانه ات در زمانه ای که گذشت ، به این نقطه ی کور خاطراتت توجه نکردی . دلم هنوز هم صد بار دیگر تو را می خواهد . کاش برگردی . کاش دل سرگشته ام را با مشکی از اشک های روانم از راه برایم بیاوری « ای ماه من »


عاشق که بودم و نومید می سپردم خواب
شب ها در آرزویت دل دادمت مهتاب




نظرات() 

روزگار

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
یکشنبه 23 شهریور 1393-12:30 ق.ظ

این را می نویسم به رسم روزگاری که در آن مرد و نامرد زیاد است . روزگاری که مردانگیش را بین دوستانش تقسیم کرد و نامردی هایش را به قرعه دشمنانش داد . دشمنانی که دوست انسانیت هستند و دوستانی که دشمن انسانیت . فراوان دیدم که خواسته ها در این روزگار ، به جرم انسانیت خواهی نادیده گرفته شد و به احترام انسانیت ، بر آرزوی بر باد رفته ، لبخندی پر از اشک زدم . صد افسوس که این عمر سپری شده ، در پی چه آرزو هایی بر باد رفت . رفت و باز هم رسم روزگار و خنده ی پر اشک بر دیدگانم ماند . دیدگانی که دیگر سویی ندارد برای دیدن نور امید . دیدگانی که دیگر خسته از دنیای بر وفق مراد این دشمنان انسانیت است . آری ، ای انسان ها ! دشمن در کمین است و گاه و بی گاه قدرت و همدستی با روزگار را به رخ می کشد . ما انسان مدار ها که هر چه داریم ، امید است . نه روزگاری که بر وفق مراد باشد . امیدوارم روزگار زود تر بفهمد که طرف کیست . چه پلیدی هایی را حمایت می کند . ای کاش !!!




نظرات() 

دلتنگم

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
یکشنبه 23 شهریور 1393-12:29 ق.ظ

کسی این دلتنگی را درک نمی کند . یعنی کسی نمی تواند دلتنگی دیگری را درک کند . زندگی ها پر است از این دلتنگی ها . اما کاش کسی برای دلداری بود . سنگین تر از دلتنگی ، غم بی کسی است . همین که کسی نیست که انتظار حرف هایت را بکشد ، جز همان که دلتنگش هستی . کم کم می فهمی وقتی بود ، ارزش تک تک لحظات بودنش را ندانستی . به خود قول می دهی بار دیگر بیشتر توجه کنی به بودنش اما ... اما آیا بار دیگری وجود دارد ؟؟؟ این را خود نیز نمی دانی . دلت می تپد . ترس از این داری که این بار ، آخرین بار بوده باشد . نه آخرین بار حضورش . آخرین بار حضور دلگرمش . ترس داری دیگر تو را نادیده بگیرد . می دانی اشتباه کردی . اما ترس از اینکه زمان برای جبران نداشته باشی ، هر روزت را می کشد . ذهت را می کشد . نابود می کند . خسته می شوی از این همه دلتنگی . اشک های حسرت کم کم می شوند هم کیشت . نمی دانی که او این حال تو را می داند یا نه . خسته و دل شکسته در انتظاری . اما شاید انتظارت بی پایان باشد . امیدوارم پایان انتظارت نزدیک باشد . امیدوارم...




نظرات() 

مانده ام

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
یکشنبه 23 شهریور 1393-12:28 ق.ظ

در اینجا مانده ام . آیا کسی مرا می بیند که نابودی ام را درک کند ؟ می داند نابودی چیست ؟ زندگی چیست ؟ مرگ چیست ؟ مانده ام بین دو راهی . کدام درست است ؟ انتظار یا رهایی ؟ انتظاری که شاید رو به نابودی باشد یا رهایی از شاید های مرگ گونه ؟؟؟ خدایا تو کمک کن تا بمانم و این شاید ها را برایم بگشا که جز تو کسی گشاینده مشکلات و کار ها نیست .




نظرات() 

زندگی در سایه مرگ

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
یکشنبه 23 شهریور 1393-12:26 ق.ظ

زندگی که نه . زنده ماندن هم این روز ها سخت شده . خیلی ها آرزوی مرگ دارند . من نجواهای این آرزو ها را می شنوم . آرزوهایی که نه تنها زندگی را ، بلکه مرگ را نابود می کنند . دیگر انسانیت ، نابود شده است . حتی برخی افراد خدا را در خود کشتند . باور ندارند . این ها همان گدایان محبت اند . غافل از اینکه خدا سرچشمه ی محبت است . وقتی چشمه را در خود خشک کنی دیگر هر چه هم چاه بکنی تا به نعمت محبت برسی ، تنها داری چاه می کنی . تنها داری " بیشتر " فرو میروی در غم هایت ، در نا امیدیهایت ، در حماقت هایت ؛ و هنوز تلاش می کنی بی سرچشمه ، این بی سر و سامانی را پایان دهی . غافل از اینکه زندگی را در سایه ی مرگی خواهی ساخت که از مردنت هم تنفر دارد .




نظرات() 

زلزله

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
یکشنبه 23 شهریور 1393-12:25 ق.ظ

نمی دانم چه شد . انگار زلزله بود . آمد و همه چیز خراب شد . من اینجا را دوباره میسازم و منتظر دستانت هستم که به کمکم بشتابد . هر وقت بیایی دیر نیست . حتی اگر برای آخرین آجر برسی . فقط نگذار بی تو ، اینجا تنها بمانم . نمیدانم تنها چه کنم در اینجا . فقط می سازم . این بار دست گذاشتم روی خودم تا خود سازی کنم . همین برام کافیه که می دونم این ساختن هیچ وقت تمومی نداره . فقط انتظار بره برگشتنت رو داره . بیا تو هم کمک کن تا خودمو از نو بسازم . من هنوز " منتظرم "




نظرات() 

زندگی در همین یک قدمی

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
یکشنبه 23 شهریور 1393-12:23 ق.ظ

زندگی همین جاست . همین یک قدمی . ولی حیف ... دستم بهش نمی رسه . شدم مثل همون گربه ای که دستش به گوشت نمی رسه . نمی دونم چرا . ولی می دونم این همون دردیه که همه آرزوی رهایی از اونو دارن . شاید رسم روزگار همینه . شاید زندگی به دست اوردنی نیستش . یعنی باید به هم دیگه زندگی رو تقدیم کنیم .
اینو می نویسم برای اونی که قراره این زندگی رو بهش هدیه کنم . امیدوارم اونم زندگیشو به من بده .

هر چه بودم هستم . هر چه هستی باش . بودن یا نبودن مسئله نیست . مسئله بودن و ماندنت است . بمان که اگر نمانی زندگیم زنده نمی ماند .
بخوان و بدان که قبل و بعد از تو این من ، همان تنی است که فقط زنده است . " بدون زندگی "




نظرات() 

سال پریشان

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
یکشنبه 23 شهریور 1393-12:21 ق.ظ

هر روز بی تو مثل سالی پریشان
در سایه گم شدن بدون روشنایی است




نظرات() 

منت عشق

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
یکشنبه 23 شهریور 1393-12:19 ق.ظ

تا دیده و دل راه به جایی نبرند
نتوان منتی از عشق به دوران ها دید




نظرات() 

قبله نشین

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
یکشنبه 23 شهریور 1393-12:16 ق.ظ

سال ها بگذرد و من به یقین غم دارم
در کنار دل خود، قبله نشین کم دارم
عشق من، یار دلم، عشق درون جان و تن
تو بمان تا که دل و روح و تن و جان دارم




نظرات() 

خون جگر

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
یکشنبه 23 شهریور 1393-12:15 ق.ظ

این چه عشقی است که خون جگرم می ریزد
او می خندد و من جام تنم می ریزد




نظرات() 

کشتی نجات

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
یکشنبه 23 شهریور 1393-12:13 ق.ظ

میلاد نابم کو
صهبا و شرابم کو
آن کو که ماهم بود
کشتی نجاتم کو




نظرات() 

شب میلاد

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
یکشنبه 23 شهریور 1393-12:12 ق.ظ

شب میلاد و غم عاشقی توست هنوز
در یاد دلم خاطری از توست هنوز
دل گفت هراسم غم ناباوری اوست
عمری است غمم منشأش از توست هنوز




نظرات() 

می

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
یکشنبه 23 شهریور 1393-12:11 ق.ظ

می   بودی و می   بودم
از حادثه فرسودم
در کنج دل دنیا
اشک دلم افزودم





نظرات() 

سلسله ی تکرار

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
یکشنبه 23 شهریور 1393-12:09 ق.ظ

روز ها در پی روز است و شبان در پی شب
بی تو این سلسله ی تکرار را من چه کنم
تار گیسوی تو کی راه بیابد به رهم
در رهم راهنما شو که جهان را بروم




نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


نظرسنجی:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox