مرجع آثار ادبی میلاد ظهیری

شیر خدا بند گسستن گرفت - مولانا (دیوان شمس)

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
دوشنبه 31 شهریور 1393-10:58 ق.ظ

شیر خدا بند گسستن گرفت
ساقی جان شیشه شکستن گرفت
دزد دلم گشت گرفتار یار
دزد مرا دست ببستن گرفت
دوش چه شب بود که در نیم شب
برق زِ رخسار تو جستن گرفت
عشق تو آورد شراب و کباب
عقل به یک گوشه نشستن گرفت
ساغر مِی قهقهه آغاز کرد
خابیه خونابه گرستن گرفت
در دل خم باده چو انداخت تیر
بال و پر غصّه گسستن گرفت
پیر خرد دیده که سرده تویی
دست زِ مستان تو شستن گرفت

سراینده : مولانا (کتاب دیوان شمس)




نظرات() 

سیری در زندگی مولانا

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
یکشنبه 30 شهریور 1393-05:46 ب.ظ

نام او محمد و لقبش در دوران حیات، جلال الدین و گاهی مولانا بوده. لقب مولوی از قرن نهم به بعد برای او به کار رفته است.. مولانا در زمان مرگ پدر، بیست و چهار یا بیست و پنج سال داشت و هم در آن سن نوجوانی بر زبده ی علوم و معارف زمان از فقه و کلام و تفسیر تا فنون ادب و حکمت احاطه داشت و فقیهی متشرع و حکیمی بارع بود که حلقه ی تدریس و وعظ و ارشاد مشهوری داشت اما همچنان خمار و تشنه چون موسی به دنبال خضر می گشت تا از شراب معارف و حقایق سرمست گردد. در سال 642 رویدادی شگرف بنیاد هستی مولانا را زیر و رو ساخت.
قونیه در آرامش بود، مولانا بر مسند تعلیم و ارشاد، و قوم تاتار در قتل و غارت، که ناگاه ترکی از ترکستان عشق به یغمای دل و جان مولانا تاختن آورد - ترکی لا ابالی و شهر آشوب که نامش نزد خلق شمس الدین ملک داد تبریزی بود و او را شیخ پران و شمس پرنده نیز می خواندند، از اینکه پیوسته از شهری به شهری می رفت و چون خضر، گمشدگان بیابان حیرت را دست می گرفت و نزدیک آبادی می رساند و خود ناپدید می شد. وی در شهر تبریز به دنیا آمد. گفته شده از دوران کودکی نا آرام بود و رفتاری داشت که  موجب اضطراب پدر می گشت اما در جواب پرسش پدر از چرایی شور و وجدش، می گفت: ما از دو جنسیم!
رفته رفته، پس از گذر ایام، شمس شخصیتی متفاوت و اهل خلوت پیدا کرد. او را با عوام کاری نبود، بلکه به حق انگشت بر مرشدان کامل می نهاد و به ارشاد ایشان همت می گشاد و تمام ذرات وجود مولانا مست و حیران در هوای آن آفتاب به رقص آمد و گفت:
آمد بهار جان ها، ای شاخ تر به رقص آ!
چون یوسف اندر آمد، مصر و شکر به رقص آ! (دیوان شمس)
از این رو شمس در آقار مولانا گاه اشارت به آفتاب مطلق هستی و ذات اقدس الهی است و گاه جلوه ی خاص او در شمس الدین تبریزی است و نیز اغلب اشاره به مقام انسان کامل و مثال کلی انسان است که باطن مولانا و حقیقت ذات همه ی آدمیان است و همان روح و نفس الهی است که حق در آدم دمید و فلک و ملک را به سجود آورد.


ادامه مطلب


نظرات() 

صبر

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
شنبه 29 شهریور 1393-07:39 ب.ظ

امروز حالم مثل روز های دیگر نیست
نه اینکه روز های دیگر خوب بودم و امروز بد و نه اینکه روز های دیگر بد و امروز خوب
اما، امروزم طوری گذشت که تا به حال نبود.
نمی دانم چه کسی درک می کند؟
آیا می توان درک کرد که عشق را در نزدیکیت ببینی، اما نتوانی لمسش کنی و تنها به نگاهی حسرت آلود بسنده کنی؟
درد دارد وقتی می بینی کسی را دوست داری، ولی نمی فهمد. نه اینکه دوست داشتنت را نفهمد.
بلکه، تو را نمی فهمد. همه رازها در همین چند کلمه نهفته است.
فرصتی بده تا تو را به اوج شکوهت برسانم. تا بدانی که آنچه در شأن توست، این نیست که در آن هستی. تا بدانی که زندگی در این مرگ نهفته است. تا بفهمی که نمی توان آه دلی را که با بی رحمی در طوفان غم رهایش می کنی، نادیده گرفت.
فرصت بده تا زندگی کنیم و قیمت بگیریم. با هر کسی و به هر قیمتی زندگی کردن ارزش ندارد. ارزنده شو تا بدانی و ببینی آن چه را نمی بینی و نمی دانی
بدان این مسیر ارزشمندی و خوشبختی نیست. بدان آن چه می روی پایانش جز غم نیست.
کاش فرصت دهی و کمی صبر داشته باشی تا همه را به تو ثابت کنم.




نظرات() 

مِیخانه ی ویران

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
جمعه 28 شهریور 1393-11:33 ب.ظ

ساقی ز غم هجرت سرگشته و حیرانم
در جام مِیم هر دم مدهوشم و مِی  رانم
ساقی تو بیا تا که غم دور شود از من
این قافله را مِی دِه، مِیخانه ی ویرانم





نظرات() 

طبیعت دل

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
جمعه 28 شهریور 1393-01:15 ق.ظ

دل چیز عجیبی نیست. اما خیلی وقتا چیزای نشدنی و عجیبی از آدم می خواد طوری که به طبیعی بودنش شک می کنیم. انگار که از یه دنیایی اومده که به بی معرفتی ها و کم محلی های این دنیا عادت نداره
حیف این دل ساده و پاک ...




نظرات() 

صبحدمی که از گلت بر فکنی کلاله را - ماکی قزوینی

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
سه شنبه 25 شهریور 1393-10:36 ق.ظ

صبحدمی که از گلت برفکنی کلاله را
چشم و رخت خجل کند نرگس مست و لاله را
گر ز خیال چهره ات عکس فتد به جام می 
مستی چشم مست تو مست کند پیاله را
حور ندیده ای ببین صورت خود در آینه 
خرمن مشک بایدت بازگشا کلاله را
حور ز خوان وصل تو چاشنیی اگر چشد
تحفه به قدسیان برد از لب تو نواله را...
هست «نظام » آن تو، بنده ٔ توبه جان تو
قاضی عاشقان تو کرد سجل قباله را

سراینده : ماکی قزوینی




نظرات() 

درگیر دل

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
یکشنبه 23 شهریور 1393-09:11 ب.ظ

سینه را درگیر دل کردم که گویم عاشقم
یار این درگیری دید و عشق را نشنید و رفت
آمدم گویم که این بی اعتباری از چه بود
عشق من با حالتی بی اختیار خندید و رفت




نظرات() 

گذر زمان

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
یکشنبه 23 شهریور 1393-02:54 ب.ظ

می خواهم روز ها با سرعت سپری شوند. می خواهم این لحظه های بی تو با تمام زیباییشان بگذرند.
زمان را به سرعت گذر کنم تا برسم به تنها نیم نگاهی از تو. این نگاه را می خواهم. کاش سرعت گذر تمام لحظه های بی تو بودن جای خود را با سرعت گذر لحظه های با تو بودن عوض کنند. این بی اختیاری زمان، کفر مرا در می آورد. خوبی ها بر گذر زمان سرعت می دهند. اصلا بلد نیستند از آن استفاده کنند. در عوض بدی ها خوب بلدند که چطور آدم را درگیر لحظه به لحظه گذار زمان کنند. آدم ها با گذر زمان پیر نمی شوند. با درگیر شدن در آن پیر می شوند. و بدی ها چه حرفه ای بر زمان چیره می شوند و ابزار خاطرات فراموش نشدنی را به مانند گرز جنگی بر سر می کوبند.




نظرات() 

تو بمان

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
یکشنبه 23 شهریور 1393-02:49 ب.ظ

تو بمان ور نه در این زندان تن بی تو اسیرم
راه بر جایی ندارم وز غمت تابی ندارم




نظرات() 

چه ها بر دل ما می گذرد

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
یکشنبه 23 شهریور 1393-02:38 ب.ظ

هر که دانست چه ها بر دل ما می گذرد
خود بسوزاند که بر این درد دوایی نبود
یوسفم رفت از کف و باز نیامد خبری
درد و داغی که در آن درمان ندارد اثری





نظرات() 

تو در اینجا

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
یکشنبه 23 شهریور 1393-12:29 ب.ظ

تو در اینجا به من مسکین هم
یاد دادی که روم با دگران
بگذر از من که تو را می خواهم
تو برو وای به حال دگران




نظرات() 

تنهایی بی انتها در شهر

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
یکشنبه 23 شهریور 1393-12:58 ق.ظ

من آن روزی که فهمیدم نباید عشق را رد کرد
شدم تنهای این تنهایی بی انتها در شهر




نظرات() 

تو را می خواهم

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
یکشنبه 23 شهریور 1393-12:52 ق.ظ

صبوری می کنم. انتظار می کشم. سپس با دنیا می جنگم. با تمام وجود موانع را رد می کنم
فقط به یک دلیل ...

♥ تو را می خواهم ♥




نظرات() 

مهتاب

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
یکشنبه 23 شهریور 1393-12:46 ق.ظ

عاشق که بودم و نومید می سپردم خواب
شب ها در آرزویت دل دادمت مهتاب




نظرات() 

مشک

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
یکشنبه 23 شهریور 1393-12:38 ق.ظ

شب بود و ماه و چهره و یک عالمه اشک
در گیرو دار زندگی مانده بدون مشک




نظرات() 

دلنوشته های نانوشته

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
یکشنبه 23 شهریور 1393-12:37 ق.ظ

این بار می خواهم از درد دلم بنویسم
سال هاست که بغض، راه گلویم را برای گفتن درد ها بسته است
تصمیم گرفتم که به جای گفتن بنویسم. در نوشتن بغض بر سر راه نیست. آن را نمی بینی و نمی فهمی. آسوده تر می توان حرف دل را نوشت تا اینکه گفت.
اما
آمدم از درد دل بنویسم. کمی تأمل کردم. ماندم از کدام درد بنویسم
آری
در دلنوشته ها هم نمی توان درد ها را نوشت. نمی توان حس کرد. این بار بغض راه را نبسته
این درد ها راه را بسته اند. دلنوشته ها نانوشته می مانند به جرم اینکه درد ها خود نمی خواهند نوشته شوند. درد باید گفته شوند. هر دردی به مخاطب خودش گفته شود. درد ها می خواهند گفته شوند تا حل شوند. تا فهمیده شوند. اصلا درد برای فهمیده شدن می ماند. هرگاه درک شود، می رود. با نوشتن، هیچ دردی نمی رود. دنیا را پر از نوشته کنید. نسخه دهید برای هر دردی. اما تا وقتی فهمیده نشود درمان نمی شود.
این بار هم نمی نویسم. این دلنوشته ها نانوشته می مانند
هرگاه دردی، درمان شد، آنگاه می توان راه نانوشته بودن را باز کرد. آنگاه می توان از آن نوشت. چون دیگر درد نیست. دلنوشته است. خاطره است ...




نظرات() 

بخشش

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
یکشنبه 23 شهریور 1393-12:37 ق.ظ

تو من را نه، بلکه انسانیت را، خدا را فراموش کردی که اینگونه بی پروا، هر چیزی را زیر پا گذاشته و به بهانه های واهی خود را از آگاهی دور می کنی
وگرنه تو همانی هستی که بودی. همان که روزی بی منت و عاشقانه در پی حق بودی. فقط چاشنی خدا را در وجودت کم کردی که به هر کاری بدون توجه به عواقب آن دست میزنی و کسانی را که سعی در کمک کردن به تو دارند، بی پروا از خود می رنجانی
روزی خواهد رسید که حقیقت ظاهر شود. در آن روز، این حرف ها را به یاد داشته باش و مسیر رفته را "با پشیمانی" زود بازگرد و دیگر در آن قدم مگذار. بخشش زیبایی خدا و بندگان شایسته خداست.




نظرات() 

موندنی شو

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
یکشنبه 23 شهریور 1393-12:35 ق.ظ

سلام ... شروع شد.
آن روز آمد. خدا در آسمان می نگریست و زمین می چرخید. تنها در لحظه ای بزرگ، شروع شد.
صدای زیبایی به گوش می رسید. او می گریست و دنیا می رقصید. گریست و شادی کرد. اشکی از شوق را همراه داشت. تنها نبود اما ... شوقی در چشمانش بود.
این بار انگار دنیا را گرفته بود. خود را یافت. فقط می دانست که شاد است.
کمی آن طرف تر از او، دنیایش ایستاده بود و سراپا گوش. حرف دلش را شنید . دنیایش دنیا را به او عطا کرد. حرف دل خود را زد. سلام بر عشق ... شروع شد.
دیگر تنهایی معنا ندارد. زندگی اش را تقسیم کرد تا زندگی کند. عشقش را تقسیم کرد تا عاشقی کند.
فقط گفت موندنی شو...
سلام بر عشقی که ماندنی شد ... شروع شد.




نظرات() 

تو که بودی

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
یکشنبه 23 شهریور 1393-12:34 ق.ظ

سلام بر تو . سلام بر تنهایی . سلام بر پرسه های شبانه در کوچه های آرزو ها . آری ، شبی را گذراندم که بی تو در کوچه ی خاطرات و آرزو هایم با نمی از باران و اشکی از چشم می رفتم . باد هم نوازشی بر چشمانم کرد . دیگر نوای باران و وزش نسیم ، بویت را نمی چرخاند . فضا را عطر آگین نمی کند . دلم تنگ است .
تنها تر از آنم که بدانی . خدا هم تنهایم گذاشت . به جرم گناهان نابود کردن خودم . کسی به دیدگانم نگاه نمی اندازد . کسی فکرش به سوی من نمی رسد .
تو که بودی از تنها شدن نگران نبودم . تو را داشتم و تنهایی نداشتم . چرخ روزگار چه خوب می داند چگونه زندگی را به نابودی بکشد . دیگر انگیزه ای نمانده . از تو تنها اندیشه ای ساده مانده است .
آن گاه که بودی ، مدهوش بودم . هشیار نبودم . حال که نیستی هشیارم . مدهوش تنهایی شدم . قلبم پر از آتش است .
کاش می ماندی . تو که بودی دنیا شکل دیگری داشت . عاشقانه بود . تنهایی نداشت . اشک واژه ی پرتی نبود . اما معنای عشق و شادی داشت ، نه تنهایی و غم .
کاش بیایی ... انتظار ... درد ... نابودی ... مرگ ... از آنچه نا امیدم کرد ، رهایم گردان .




نظرات() 

ترکش محبت

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
یکشنبه 23 شهریور 1393-12:33 ق.ظ

کاش روزی را می دیدم که دنیا به روی مظلومان هم بخندد . دنیا تنگ شده است . کم کم در حال نابود شدن است . نابود شدن خود نه !!! بلکه نابود شدن آن چه که برایش به وجود آمد . می دانم فرصت زیادی باقی نیست . مرگ دنیا هم اول گریبان خوب ها را می گیرید . هر کس محبت کند ، ترکش محبتش اول از همه ، خودش را می گیرد .
نمی دانم محبت نابود می شود یا فراموش می شود . هر چه هست ، به هر کسی محبت کنی ، شاید به آنی نرسد که تأثیر محبت خود را ، دیگر در او نمی بینی . فراموش شد . نابود شد .
شاید هم بدون فراموشی و نابودی ، تنها نادیده گرفته شد .
هر چه باشد ، ارزشش به همین راحتی از بین می رود . و آنگاه حسرت محبتی را می خوری که بیهوده وقتت را گرفت . این همان ترکش محبت است که بخواهی یا نخواهی به زودی به خودت باز می گردد .
کاش روزی برسد که این ترکش سوی ظالمان برود که گرگ در لباس گوسفند شدند تا دنیای خوبان را دزدیده و لباس گرگ به تن آن ها کنند .
کاش چشمانمان تنها ظاهر را نمی دید . باطن کار ها را می دید . محبت و دلسوزی پشت ثانیه ثانیه ی تلاش ها را میدید . اشک های پنهان از دیده را می دید . آنگاه شاید به آنی ، محبت ها را نادیده نمی گرفت . دور نمی ریخت و عاشقانه زندگی می کرد .




نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


نظرسنجی:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic