تبلیغات
وبلاگ شخصی میلاد ظهیری - مطالب مهر 1393
 
مرجع آثار ادبی میلاد ظهیری

مِی و ساغر تویی

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
شنبه 26 مهر 1393-10:39 ق.ظ

مجنون شَوم لیلی تویی
فرهادم و شیرین تویی
بر قامت سنگینِ سرو
دلگرمیِ برفی تویی

****

یادم نرفت آن چشمِ تو
این من نِیَم گو هست تو
در جان من جانان شدی
هم درد و هم درمان، تو

****

روحی بده بر جانِ من
چشمی بنَه بر یادِ من
یادم تو را گیرا تر است
آغوش تو غوغای من

****

میخانه و مستی منم
ساقی منم، باقی منم
دردا مِی و ساغَر تویی
مبهوت این وادی منم




نظرات() 

هیچ می دانی

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
پنجشنبه 24 مهر 1393-10:27 ق.ظ

همه ترسم این است که نبودنت را بیش از این تجربه کنم
می ترسم بتوانم با نبودنت ادامه دهم و دیگر منتظرت نمانم
هیچ می دانی چه می شود اگر بی تو بروم؟؟؟
نگذار دیر شود...




نظرات() 

شمس و قمرم آمد - مولانا (دیوان شمس)

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
یکشنبه 13 مهر 1393-05:38 ب.ظ

شمس و قمرم آمد، سمع و بصرم آمد

وان سیمبرم آمد، وان کام زرم آمد

مستیّ سرم آمد، نور نظرم آمد

چیز دگر ار خواهی، چیز دگرم آمد

آن راه زنم آمد، توبه شکنم آمد

وان یوسف سیمین بر، ناگه به برم آمد

امروز به از دینه، ای مونس دیرینه

دی مست بدان بودم، کز وی خبرم آمد

آن کس که همی جستم، دی من به چراغ او را

امروز چو تنگ گل، بر ره گذرم آمد

دو دست کمر کرد او، بگرفت مرا در بر

زان تاج نکو رویان نادر کمرم آمد

از مرگ چرا ترسم کو آب حیات آمد

وز طعنه چرا ترسم چون او سپرم آمد

امروز سلیمانم کانگشتریم دادی

وان تاج ملوکانه بر فرق سرم آمد

از حد چو بشد در دم، در عشق سفر کردم

یا رب، چه سعادت ها که زین سفرم آمد

وقتست که مِی نوشم تا برق زند هوشم

وقت است که برپرم چون بال و پرم آمد

وقست که در تابم چون صبح در این عالم

وقتست که بر غُرّم چون شیر نرم آمد

بیتی دو بماند امّا، بردند مرا، جانا

جایی که جهان آن جا بس مختصرم آمد

سراینده: مولانا (کتاب دیوان شمس)




نظرات() 

وصیت نامه - سعید نوری

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
پنجشنبه 10 مهر 1393-11:05 ق.ظ

یادتان باشد اگر مردم عزاداری کنید

بر سر و صورت بکوبید و خود آزاری کنید

آبرو ها برده اید از من در ایام حیات

لا اقل حالا که مردم آبرو داری کنید

من که می دانم در آن جاتان عروسی ها به پاست

لا اقل در مجلس ختمم کمی زاری کنید

می کنم تقدیمتان متن وصیت نامه را

تا پس از اجراش احساس سبکباری کنید

اول اینکه در شب هفت و چهل هنگام شام

باید از آوردن اولاد خود داری کنید

شام ختم دوستانم هیچ تعریفی نداشت

ران و سینه ی مرغ را خوب سوخاری کنید

وای اگر گردو نباشد لای خرماهای من

فکر خرما و خطیب و مسجد و قاری کنید

ثانیاً مشکی بپوشید و چهل شب ریش را

تا به زانو هم اگر آمد پرستاری کنید

ثالثاً حج و نماز و روزه سی سال را

باید از شخصی برای من خریداری کنید

رابعاً یک عده بازاری طلبکار منند

باید از بازاریان اعلام بیزاری کنید

البته اول بپردازید اقساط مرا

بعد از آن اعلام بیزاری زِ بازاری کنید

خامساً از شعر های من کسی حظی نبرد

مردم کج ذوق را در فهم آن یاری کنید

یکدگر را از چه رو جِر می دهید ای دوستان؟

بر سر نعشم نباید نا به هنجاری کنید

من به کل مردم ایران تعلق داشتم

پس برایم چاله ای مرغوب حفاری کنید

بوی گند لاشه ام پیچید در گوش فلک

شاعر برگ چغندر نیستم کاری کنید

شستشوی مرده آن هم پیش چشم دیگران؟

وای اگر با نعش من اینگونه رفتاری کنید

عرضمان را درز می گیریم با این توصیه

ملت در صحنه استکبار آزادی کنید!



سراینده: سعید نوری

کتاب شکر پاش 2 (مجموعه شعر طنز مطبوعاتی) به انتخاب: علیرضا لبش





نظرات() 

رندان سلامت می کنند - مولانا (دیوان شمس)

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
چهارشنبه 9 مهر 1393-11:38 ب.ظ

رندان سلامت می کنند، جان را غلامت می کنند

مستی زِ جامت می کنند، مستان سلامت می کنند

غوغای روحانی نگر، سیلاب طوفانی نگر

خورشید ربانی نگر، مستان سلامت می کنند

افسون مرا گوید کسی؟ توبه زِ من جوید کسی؟

بی پا چو من پوید کسی؟ مستان سلامت می کنند

ای آرزویِ آرزو، آن پرده را بردار زو

من کس نمی دانم جز او، مستان سلامت می کنند

ای ابر خوش باران بیا، وی مستی یاران بیا

وی شاه طرّاران بیا، مستان سلامت می کنند

شهری زِ تو زیر و زبر، هم بی خبر هم با خبر

وی از تو دل صاحب نظر، مستان سلامت می کنند

آن میر مه رو را بگو، وان چشم جادو را بگو

وان شاه خوش خو را بگو: «مستان سلامت می کنند»

آن میر غوغا را بگو، وان شور و سودا را بگو

وان سرو خضرا را بگو: «مستان سلامت می کنند»

آن جا که یک با خویش نیست، یک مست آن جا بیش نیست

آن جا طریق و کیش نیست، مستان سلامت می کنند

آن جان بی چون را بگو، وان دام مجنون را بگو

وان دُرّ مکنون را بگو: «مستان سلامت می کنند»

آن دام آدم را بگو، وان جان عالم را بگو

وان یار و همدم را بگو: «مستان سلامت می کنند»

آن بحر مینا را بگو، وان چشم بینا را بگو

وان طور سینا را بگو: «مستان سلامت می کنند»

آن توبه سوزم را بگو، وان خرقه دوزم را بگو

وان نور روزم را بگو، «مستان سلامت می کنند»


سراینده: مولانا (کتاب دیوان شمس)





نظرات() 

هر لحظه

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
دوشنبه 7 مهر 1393-12:34 ق.ظ

دوست داشتم در هر لحظه ام
حسی از بودن تو
 فکری از تو
قسمتی از وجود تو باشد
اما حالا سهمم در هر لحظه این است
دردی از نبودن تو
یادی از تو
حسرتی از دیدن تو را دارم
کاش یک بار برای همیشه همه چیز تمام میشد
یا این دلتنگی هایم
یا آن بی معرفتی هایت
یا زندگی و دنیا




نظرات() 

در عشق زنده باید کز مرده هیچ ناید - مولانا (دیوان شمس)

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
شنبه 5 مهر 1393-09:54 ق.ظ

در عشق زنده باید کز مرده هیچ ناید

دانی که کیست زنده؟ آن کو زِ عشق زاید

در راه رهزنانند، وین همرهان زنانند

پای نگار کرده این راه را نشاید

طبل غزا بر آمد وز عشق لشکر آمد

کو رستم سرامد تا دست برگشاید؟

رعدش بغرّد از دل جانش زِ ابر قالب

چون برق بجهَد از تن یک لحظه ای نپاید

هرگز چنین سری را تیغ اجل نبرد

کین سر زِ سربلندی بر ساق عرش ساید

هرگز چنین دلی را غصّه فرو نگیرد

غم های عالم او را شادیّ دل فزاید

دریا پیَش ترش رو، او ابر نوبهار است

عالم بدوست شیرین، قاصد ترش نماید

شیرش نخواهد آهو، آهوی اوست «یاهو»

منکر در این چراخور بسیار ژاژ خاید

در عشق جوی ما را، در ما بجوی او را

گاهی منش ستایم، گاه او مرا ستاید

تا چون صدف زِ دریا بگشاید او دهانی

دریای ما و من را چون قطره در رباید


سراینده: مولانا (کتاب دیوان شمس)





نظرات() 

یار بِرفت

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
پنجشنبه 3 مهر 1393-08:27 ب.ظ

عشقِ من، یار برفت، وعده ی دیدار بِرفت
عشق و نازش به لِقای دل اغیار بِرفت
بر دلم درد بماند و چه کنم با این سخت
دل او در پی مَرهَم، سر بازار بِرفت




نظرات() 

بی همگان به سر شود - مولانا (دیوان شمس)

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
پنجشنبه 3 مهر 1393-08:23 ب.ظ

بی همگان به سر شود، بی تو به سر نمی شود

داغ تو دارد این دلم، جای دگر نمی شود

دیده ی عقل مست تو، چرخه ی چرخ پست تو

گوش طرب به دست تو، بی تو به سر نمی شود

جان زِ تو جوش می کند، دل زِ تو نوش می کند

عقل خروش می کند، بی تو به سر نمی شود

خمر من و خمار من، باغ من و بهار من

خواب من و قرار من، بی تو به سر نمی شود

جاه و جلال من تویی، ملکت و مال من تویی

آب زلال من تویی، بی تو به سر نمی شود

گاه سوی وفا روی، گاه سوی جفا روی

آنِ منی، کجا روی؟ بی تو به سر نمی شود

دل بنهند، برکنی، توبه کنند، بشکنی

این همه خود تو می کنی، بی تو به سر نمی شود

بی تو اگر به سر شدی، زیر جهان زبر شدی

باغ ارم سقر شدی، بی تو به سر نمی شود

خواب مرا ببسته ای، نقش مرا بشسته ای

وز همه ام گسسته ای، بی تو به سر نمی شود

بی تو نه زندگی خوشم، بی تو نه مردگی خوشم

سر زِ غم تو چون کشم؟ بی تو به سر نمی شود

هر چه بگویم، این سند! نیست جدا زِ نیک و بد

هم تو بگو به لطف خود، بی تو به سر نمی شود

سراینده : مولانا (کتاب دیوان شمس)




نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


نظرسنجی:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox