وبلاگ شخصی میلاد ظهیری با سلام و عرض ادب این وبلاگ محلی هست که من اشعار و نوشته های ادبی خودم رو داخلش قرار میدم ذکر چند نکته خالی از لطف نیست: 1- این سروده ها و نوشته های ادبی حاصل ذوق هنری و شخصی خودم هست. لطفا این نویسه ها رو به موضوعات اجتماعی یا سیاسی کلان بسط ندید. 2- در صورتی که از این سروده ها و نوشته های ادبی در جایی استفاده کردید، شایسته هست که با ذکر منبع و گوینده درست این کار انجام بگیره. 3- اگر خود شما هم قطعه ای ادبی نوشتید و تمایل دارید که در وبلاگ قرار بدید، من استقبال می کندم و با نام خودتون منتشر خواهد شد. 4- ما رو از نظرات سازندتون بی دریغ نکنید. مشتاقانه منتظر نظرات شما در هر موردی هستم در پایان امیدوارم لحظات خوب و باب میلی رو تو این وبلاگ سپری کنید. با تشکر- میلاد ظهیری tag:http://milad-zahiri.mihanblog.com 2017-07-24T16:22:06+01:00 mihanblog.com محکوم بر سکوتیم 2017-06-04T15:05:27+01:00 2017-06-04T15:05:27+01:00 tag:http://milad-zahiri.mihanblog.com/post/79 میلاد ظهیری محکوم بر سکوتیم، در وادی تمنّاکی می شود ندایی، کی می شود خدایانالم که سرنوشتم تغییر کرد به یک شبیارم نرفته رفت و یادش بماند بر جا محکوم بر سکوتیم، در وادی تمنّا
کی می شود ندایی، کی می شود خدایا
نالم که سرنوشتم تغییر کرد به یک شب
یارم نرفته رفت و یادش بماند بر جا
]]>
روز مبادا 2017-06-04T15:00:02+01:00 2017-06-04T15:00:02+01:00 tag:http://milad-zahiri.mihanblog.com/post/78 میلاد ظهیری گاهی محبت هایمان را نگه می داریمگاهی کلمات زیبایی را که می توانستیم بگوییم، نگه می داریم.گاهی تمام زیبایی های زندگی که می توانستیم حس کنیم، نگه می داریم.خیلی چیز ها را خرج نمی کنیم و می گذاریم برای روز مبادا.خیلی وقت ها منتظریم تکلیفمان روشن شود.یعنی با خودمان دو دو تا چهار تا می کنیم و تا پایان نتیجه، همه چیز را نگه می داریم که مبادا تمام شود.قافل از آنکه زیبایی های لحظه لحظه عمرمان را از دست می دهیم و می مانیم با عمری سپری شده در انتظار تکلیفی که می ترسیم رقم نخورد.این، همان مرده متحرک است . گاهی محبت هایمان را نگه می داریم
گاهی کلمات زیبایی را که می توانستیم بگوییم، نگه می داریم.
گاهی تمام زیبایی های زندگی که می توانستیم حس کنیم، نگه می داریم.
خیلی چیز ها را خرج نمی کنیم و می گذاریم برای روز مبادا.
خیلی وقت ها منتظریم تکلیفمان روشن شود.
یعنی با خودمان دو دو تا چهار تا می کنیم و تا پایان نتیجه، همه چیز را نگه می داریم که مبادا تمام شود.
قافل از آنکه زیبایی های لحظه لحظه عمرمان را از دست می دهیم و می مانیم با عمری سپری شده در انتظار تکلیفی که می ترسیم رقم نخورد.
این، همان مرده متحرک است ...
]]>
یلدا شد 2017-06-04T14:57:03+01:00 2017-06-04T14:57:03+01:00 tag:http://milad-zahiri.mihanblog.com/post/77 میلاد ظهیری یلدا شد و باز به این طولانی مبتلایمتو بگو چه شده است که ابتلای هر شبم گشته ایو این شب، بر جانم دوریت را تا به صبح دنبال می کنمو باز هم نزدیک نمی شومتو بگو اشکال کار، کجاست؟ یلدا شد و باز به این طولانی مبتلایم
تو بگو چه شده است که ابتلای هر شبم گشته ای
و این شب، بر جانم دوریت را تا به صبح دنبال می کنم
و باز هم نزدیک نمی شوم
تو بگو اشکال کار، کجاست؟
]]>
جشن می گیرم 2017-06-04T14:50:49+01:00 2017-06-04T14:50:49+01:00 tag:http://milad-zahiri.mihanblog.com/post/76 میلاد ظهیری این بار هم خود برایت جشن می گیرمتولدی در این نزدیکیبا اینکه خود دوریو چه غمناک است نبودنت در کنارمکاش می شد باشی و بیایی و مانند دیگران از جشنی که خبرش را نداشتی، شگفت زده شویو با تمام وجود،حس صمیمیت و خوشبختی، روان شودتولد جاودانه بودنت مبارک این بار هم خود برایت جشن می گیرم
تولدی در این نزدیکی
با اینکه خود دوری
و چه غمناک است نبودنت در کنارم
کاش می شد باشی و بیایی و مانند دیگران از جشنی که خبرش را نداشتی، شگفت زده شوی
و با تمام وجود،
حس صمیمیت و خوشبختی، روان شود
تولد جاودانه بودنت مبارک
]]>
لبخند می زنم 2017-06-04T14:44:30+01:00 2017-06-04T14:44:30+01:00 tag:http://milad-zahiri.mihanblog.com/post/75 میلاد ظهیری لبخند می زنمتو بگو حالش خوب استبگو شاد استامااو که باید،  می فهمد حال این روز هایم رامی فهمد غوغای درونم را لبخند می زنم
تو بگو حالش خوب است
بگو شاد است
اما
او که باید،  می فهمد حال این روز هایم را
می فهمد غوغای درونم را
]]>
روزی برای داوری 2016-01-28T14:07:32+01:00 2016-01-28T14:07:32+01:00 tag:http://milad-zahiri.mihanblog.com/post/74 میلاد ظهیری دلم در این روزگار گرفتهدر چنین روزی بود که با تمام وجود خود را خوشبخت می دانستم که خواسته هایم را دارمو حال میخواهم، ولی ندارمروزی بود که از عمق ژرفای وجودم ندا سر میدادم و پاسخ هایی بس زیبا داشتمروزگاری بود که ابراز دوستی ها مرا امیدوار می کرد و بر خود می بالیدمآری...شاید باورش سخت باشد...ما هم روزگاری را با داشتن ستاره ای در آسمان گذراندیماما...وقتی حال ما را می بینی، گمان می بری که از رویاها و داستان هایی نشدنی حرف به میان آورده اموقتی بگویم شرابی سرخ و ستاره ای به درخشش ماه و جاری ه دلم در این روزگار گرفته
در چنین روزی بود که با تمام وجود خود را خوشبخت می دانستم که خواسته هایم را دارم
و حال میخواهم، ولی ندارم
روزی بود که از عمق ژرفای وجودم ندا سر میدادم و پاسخ هایی بس زیبا داشتم
روزگاری بود که ابراز دوستی ها مرا امیدوار می کرد و بر خود می بالیدم
آری...شاید باورش سخت باشد...ما هم روزگاری را با داشتن ستاره ای در آسمان گذراندیم
اما...
وقتی حال ما را می بینی، گمان می بری که از رویاها و داستان هایی نشدنی حرف به میان آورده ام
وقتی بگویم شرابی سرخ و ستاره ای به درخشش ماه و جاری همچون کشتی نجات داشتم و حال ندارم، می گویی خیالباف است

میلاد نابم کو
صهبا و شرابم کو
آن کو که ماهم بود
کشتی نجاتم کو

بگویم ستاره ای پر از بخت از دریای مغرب
بگویم جامی پر از مِیِ ناب
بگویم روزگاری را سرشار از مستی و شادمانی بودم و تو باز هم می پنداری پوچ می گویم

باران زِ جام ریزد
مستی زِ من گریزد
مِی از ستاره ی بخت
دریای غرب ریزد

این حال و روز که می بینی و میپنداری گذشته ای به همین سان سیاه را دنبال کرده ام، تنها جا مانده از گذشته ای پر فراز و نشیب بر در خاکی این کهنه خرابه است که می بینی

این است حال و روز ما
چرخِ فلک، نوروزِ ما
هر چه ببینم گو که هست
خود کرده ی دیروزِ ما

و تو چه می دانی هر جا که خرابه ای به جا مانده، می توانسته روزگاری خوش و خرم و آباد را هم تجربه کرده باشد
هر دلی که به مرگ رسیده، در ابتدا زنده بوده، تپش داشته، احساس داشته 

شراب را غم چیره گشت
صهبای باده تیره گشت
نیست زِ میلادم خبر
مرگِ دلم انگیزه گشت

شاید باورش سخت باشد که آبادی این اطراف، امروز به دلی مرده تبدیل گشته
و تو هنوز به تمسخر از خیالبافی های این خرابه از شهری زیبا فکر می کنی
اما بدان در برابر تمام آنچه خیال گمارده میشود، کسانی باید پاسخگو باشند که چرا خیال ماند، چرا خیال شد، چرا تنها یک خاطره غیر قابل باور و در عین حال غیر قابل انکار شد و با بی اعتنایی به مرگ دلی پر از احساس منجر شد
...
منتظر باشید. روزی برای داوری در نظر گرفته شده و بترسید از آن روز که نزدیک است
نزدیک است و می دانم...
]]>
شراب را غم چیره گشت 2016-01-17T10:55:15+01:00 2016-01-17T10:55:15+01:00 tag:http://milad-zahiri.mihanblog.com/post/73 میلاد ظهیری شراب را غم چیره گشتصهبای باده تیره گشتنیست زِ میلادم خبرمرگِ دلم انگیزه گشت****او دم به دم مستم کنداز نیستی هستم کندگاهی به خود وابسته وگاهی زِ خود خستم کند****این است حال و روز ماچرخِ فلک، نوروزِ ماهر چه ببینم گو که هستخود کرده ی دیروزِ ما****عشقم بیا خستم مکنبازیچه ی دستم مکنبازآ و با من شاد باشامّید و نومیدم مکن شراب را غم چیره گشت
صهبای باده تیره گشت
نیست زِ میلادم خبر
مرگِ دلم انگیزه گشت
****
او دم به دم مستم کند
از نیستی هستم کند
گاهی به خود وابسته و
گاهی زِ خود خستم کند
****
این است حال و روز ما
چرخِ فلک، نوروزِ ما
هر چه ببینم گو که هست
خود کرده ی دیروزِ ما
****
عشقم بیا خستم مکن
بازیچه ی دستم مکن
بازآ و با من شاد باش
امّید و نومیدم مکن
]]>
راست گفته است خداوند رحیم 2016-01-15T09:14:06+01:00 2016-01-15T09:14:06+01:00 tag:http://milad-zahiri.mihanblog.com/post/72 میلاد ظهیری راست گفته است خداوند رحیمآن که شیطان زِ دَرَش هست رجیمگر تو سویم قدمی راه نهییک قدم را ده قدم گشتم سهیم راست گفته است خداوند رحیم
آن که شیطان زِ دَرَش هست رجیم
گر تو سویم قدمی راه نهی
یک قدم را ده قدم گشتم سهیم
]]>
سِودای من عاملِ سوداها گشت 2015-12-26T12:37:29+01:00 2015-12-26T12:37:29+01:00 tag:http://milad-zahiri.mihanblog.com/post/71 میلاد ظهیری سِودای من عاملِ سوداها گشتچون تیر شد و روانه در صحرا گشتیارم همه دِنیای مرا با خود بردجز غم که نشانه ای به چشمانم گشت سِودای من عاملِ سوداها گشت
چون تیر شد و روانه در صحرا گشت
یارم همه دِنیای مرا با خود برد
جز غم که نشانه ای به چشمانم گشت
]]>
هان ای سرای هستی 2015-10-29T18:24:27+01:00 2015-10-29T18:24:27+01:00 tag:http://milad-zahiri.mihanblog.com/post/70 میلاد ظهیری هان ای سرای هستیمستیِّ من عیان شددر پرتوِ دل شبهستیِّ عشقمان شد****یادم فِتاد مویشچهره ی ماه رویشساده به یادم آیدآغوشِ پُر فرودش****بی تاب و تب ندیدیاز سرخی شرابتمِی در قدح بریزیبا گرمی نگاهت؟****من هم به نوبه ی خودمست و خراب گشتمعاشق تر از همیشهغرقِ عذاب گشتم****زیبای من کجاییآیم که رخ نماییغم هاست در دل منهم درد و هم دوایی****صبرِ قفس ندارمره نیست در توانمرحمی نَما بر این شمعآتش گرفته جانم****حس نیاز از منسوز و گداز از منیارا نَما اجابتشکرِ نمازش از من****دستِ نوازش از توروح و نیایش از توعمر هان ای سرای هستی
مستیِّ من عیان شد
در پرتوِ دل شب
هستیِّ عشقمان شد
****
یادم فِتاد مویش
چهره ی ماه رویش
ساده به یادم آید
آغوشِ پُر فرودش
****
بی تاب و تب ندیدی
از سرخی شرابت
مِی در قدح بریزی
با گرمی نگاهت؟
****
من هم به نوبه ی خود
مست و خراب گشتم
عاشق تر از همیشه
غرقِ عذاب گشتم
****
زیبای من کجایی
آیم که رخ نمایی
غم هاست در دل من
هم درد و هم دوایی
****
صبرِ قفس ندارم
ره نیست در توانم
رحمی نَما بر این شمع
آتش گرفته جانم
****
حس نیاز از من
سوز و گداز از من
یارا نَما اجابت
شکرِ نمازش از من
****
دستِ نوازش از تو
روح و نیایش از تو
عمری نجات بخشی
اکسیر جانم از تو
]]>
طلوع خورشید نگاهت 2015-10-15T15:37:32+01:00 2015-10-15T15:37:32+01:00 tag:http://milad-zahiri.mihanblog.com/post/69 میلاد ظهیری غمگینم مثل پروانه ای گم کرده راه.منتظرم مثل جوجه ای در آشیان.مضطربم مثل دانش آموزی که بر سر جلسه امتحان می رود.می ترسم مثل مادری که برای اولین بار کودکش را به مدرسه برده است.این همه تنهایی، غم، انتظار، اضطراب و ترس در همین اشک ها تجلی می یابند و تو آن ها را نمی بینی.نگو که نمی بینی. می دانم در کنجی از این اتاق نشسته ای و مرا از دور می پایی.همین نگاه توست که به من جرأت سخن گفتن می دهد.شمع کوچک تر می شود اما هنوز درد های بزرگم را به تو نگفته ام.بگویم؟ چگونه؟ اما نگویم پس چه کنم؟هر قطره اشکم خود غمگینم مثل پروانه ای گم کرده راه.
منتظرم مثل جوجه ای در آشیان.
مضطربم مثل دانش آموزی که بر سر جلسه امتحان می رود.
می ترسم مثل مادری که برای اولین بار کودکش را به مدرسه برده است.
این همه تنهایی، غم، انتظار، اضطراب و ترس در همین اشک ها تجلی می یابند و تو آن ها را نمی بینی.
نگو که نمی بینی. می دانم در کنجی از این اتاق نشسته ای و مرا از دور می پایی.
همین نگاه توست که به من جرأت سخن گفتن می دهد.
شمع کوچک تر می شود اما هنوز درد های بزرگم را به تو نگفته ام.
بگویم؟ چگونه؟ اما نگویم پس چه کنم؟
هر قطره اشکم خود یکی از درد هایم را بازگو می کند پس نمی گویم.
می گذارم برای آن روز که چشم در چشمت بدوزم و بگویم تو که اینقدر ...
پس چه بگویم؟ بگویم ممنون از اینکه درد هایم را می دانستی و شفا ندادی؟ و یا ممنون از اینکه تنهایی ام را می دیدی و نیامدی؟
در این تاریکی دلم خوش است که همه چیز را می دانی اگر چه جوابم نمی دهی. دلخوشم که همه چیز را می بینی اگر چه اجابتم نمی کنی. اما باز هم مثل این شمع، اشک می ریزم و هزار هزار شمع روشن می کنم تا خود بیایی.
این شب سیاه، طلوع خورشید نگاهت را التماس می کند.

نویسنده: سید حبیب حبیب پور
]]>
چشم بر هم زدم 2015-10-15T15:33:47+01:00 2015-10-15T15:33:47+01:00 tag:http://milad-zahiri.mihanblog.com/post/68 میلاد ظهیری چشم بر هم زدم و فرصت دیدار گذشتساقیم غرّه شد و مستی زِ من باز گذشتساقیا روی خوش و سازش خود را بِنَماکه من عمرم به تو و حسرت صهبا بگذشت چشم بر هم زدم و فرصت دیدار گذشت
ساقیم غرّه شد و مستی زِ من باز گذشت
ساقیا روی خوش و سازش خود را بِنَما
که من عمرم به تو و حسرت صهبا بگذشت
]]>
عشق و دیدار و وجودت گره خورد 2015-10-15T15:31:38+01:00 2015-10-15T15:31:38+01:00 tag:http://milad-zahiri.mihanblog.com/post/67 میلاد ظهیری عشق و دیدار و وجودت گره خوردنفس و روی و گلویت گره خورددل به آغوش تو و بوسه ی رویت دادممستی و جام می و ساقی و مویت گره خورد عشق و دیدار و وجودت گره خورد
نفس و روی و گلویت گره خورد
دل به آغوش تو و بوسه ی رویت دادم
مستی و جام می و ساقی و مویت گره خورد
]]>
سرخی این شرابم 2015-08-28T01:54:08+01:00 2015-08-28T01:54:08+01:00 tag:http://milad-zahiri.mihanblog.com/post/66 میلاد ظهیری سرخیِّ این شرابمعشقی است بس گواراشعر من این حقیقتگوید بس آشکارا****صهبای من فزون شدگویی به جام، خون شدوز شدت سر مستیجام مِیَم نگون شد****ساقر که بر زمین شددنیای من زمین استمی نوشمش زِ مستیعشق از ازل همین است****باران زِ جام ریزدمستی زِ من گریزدمِی از ستاره ی بختدریای غرب ریزد سرخیِّ این شرابم
عشقی است بس گوارا
شعر من این حقیقت
گوید بس آشکارا
****
صهبای من فزون شد
گویی به جام، خون شد
وز شدت سر مستی
جام مِیَم نگون شد
****
ساقر که بر زمین شد
دنیای من زمین است
می نوشمش زِ مستی
عشق از ازل همین است
****
باران زِ جام ریزد
مستی زِ من گریزد
مِی از ستاره ی بخت
دریای غرب ریزد
]]>
مست آن سرخ شرابم که تو پیمانه بدی 2015-07-10T05:17:39+01:00 2015-07-10T05:17:39+01:00 tag:http://milad-zahiri.mihanblog.com/post/65 میلاد ظهیری مستِ آن سرخ شرابم که تو پیمانه بِدیعرش، کشتیِّ نجاتی است که به میخانه بَریتشنه ی لعلِ لبِ باده ی آن سرخ شرابساقی آن است که ریزد مِیِ بزمِ سَحَری مستِ آن سرخ شرابم که تو پیمانه بِدی
عرش، کشتیِّ نجاتی است که به میخانه بَری
تشنه ی لعلِ لبِ باده ی آن سرخ شراب
ساقی آن است که ریزد مِیِ بزمِ سَحَری
]]>