تبلیغات
وبلاگ شخصی میلاد ظهیری - مطالب سروده ها
 
مرجع آثار ادبی میلاد ظهیری

محکوم بر سکوتیم

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
یکشنبه 14 خرداد 1396-11:05 ب.ظ

محکوم بر سکوتیم، در وادی تمنّا
کی می شود ندایی، کی می شود خدایا
نالم که سرنوشتم تغییر کرد به یک شب
یارم نرفته رفت و یادش بماند بر جا




نظرات() 

شراب را غم چیره گشت

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
یکشنبه 27 دی 1394-05:55 ب.ظ

شراب را غم چیره گشت
صهبای باده تیره گشت
نیست زِ میلادم خبر
مرگِ دلم انگیزه گشت
****
او دم به دم مستم کند
از نیستی هستم کند
گاهی به خود وابسته و
گاهی زِ خود خستم کند
****
این است حال و روز ما
چرخِ فلک، نوروزِ ما
هر چه ببینم گو که هست
خود کرده ی دیروزِ ما
****
عشقم بیا خستم مکن
بازیچه ی دستم مکن
بازآ و با من شاد باش
امّید و نومیدم مکن




نظرات() 

راست گفته است خداوند رحیم

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
جمعه 25 دی 1394-04:14 ب.ظ

راست گفته است خداوند رحیم
آن که شیطان زِ دَرَش هست رجیم
گر تو سویم قدمی راه نهی
یک قدم را ده قدم گشتم سهیم




نظرات() 

سِودای من عاملِ سوداها گشت

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
شنبه 5 دی 1394-07:37 ب.ظ

سِودای من عاملِ سوداها گشت
چون تیر شد و روانه در صحرا گشت
یارم همه دِنیای مرا با خود برد
جز غم که نشانه ای به چشمانم گشت




نظرات() 

هان ای سرای هستی

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
جمعه 8 آبان 1394-01:24 ق.ظ

هان ای سرای هستی
مستیِّ من عیان شد
در پرتوِ دل شب
هستیِّ عشقمان شد
****
یادم فِتاد مویش
چهره ی ماه رویش
ساده به یادم آید
آغوشِ پُر فرودش
****
بی تاب و تب ندیدی
از سرخی شرابت
مِی در قدح بریزی
با گرمی نگاهت؟
****
من هم به نوبه ی خود
مست و خراب گشتم
عاشق تر از همیشه
غرقِ عذاب گشتم
****
زیبای من کجایی
آیم که رخ نمایی
غم هاست در دل من
هم درد و هم دوایی
****
صبرِ قفس ندارم
ره نیست در توانم
رحمی نَما بر این شمع
آتش گرفته جانم
****
حس نیاز از من
سوز و گداز از من
یارا نَما اجابت
شکرِ نمازش از من
****
دستِ نوازش از تو
روح و نیایش از تو
عمری نجات بخشی
اکسیر جانم از تو




نظرات() 

چشم بر هم زدم

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
پنجشنبه 23 مهر 1394-10:33 ب.ظ

چشم بر هم زدم و فرصت دیدار گذشت
ساقیم غرّه شد و مستی زِ من باز گذشت
ساقیا روی خوش و سازش خود را بِنَما
که من عمرم به تو و حسرت صهبا بگذشت




نظرات() 

عشق و دیدار و وجودت گره خورد

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
پنجشنبه 23 مهر 1394-10:31 ب.ظ

عشق و دیدار و وجودت گره خورد
نفس و روی و گلویت گره خورد
دل به آغوش تو و بوسه ی رویت دادم
مستی و جام می و ساقی و مویت گره خورد




نظرات() 

سرخی این شرابم

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
جمعه 6 شهریور 1394-09:54 ق.ظ

سرخیِّ این شرابم
عشقی است بس گوارا
شعر من این حقیقت
گوید بس آشکارا
****
صهبای من فزون شد
گویی به جام، خون شد
وز شدت سر مستی
جام مِیَم نگون شد
****
ساقر که بر زمین شد
دنیای من زمین است
می نوشمش زِ مستی
عشق از ازل همین است
****
باران زِ جام ریزد
مستی زِ من گریزد
مِی از ستاره ی بخت
دریای غرب ریزد




نظرات() 

مست آن سرخ شرابم که تو پیمانه بدی

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
جمعه 19 تیر 1394-01:17 ب.ظ

مستِ آن سرخ شرابم که تو پیمانه بِدی
عرش، کشتیِّ نجاتی است که به میخانه بَری
تشنه ی لعلِ لبِ باده ی آن سرخ شراب
ساقی آن است که ریزد مِیِ بزمِ سَحَری




نظرات() 

تو هم بی رحمی

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
شنبه 26 اردیبهشت 1394-08:04 ق.ظ

بی وفا من چه بگویم که تو هم بی رحمی
ناله ی عشق تو سر می دهی و بی سهمی
ور نه این روحِ من آزرده نمی شد هرگز
هر چه من گویم، آیا تو از آن می فهمی؟




نظرات() 

دوش یادم به تو رفت

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
شنبه 26 اردیبهشت 1394-07:59 ق.ظ

دوش یادم به تو رفت و همه غم ها سر شد
عشق را من چه بگویم که دگر منهل شد
بر غم عشق چه گویم که به سر باز آمد
ریشه ی فکر زِ سر رفت و به اشک منجر شد




نظرات() 

او حسین است

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
پنجشنبه 15 آبان 1393-10:11 ق.ظ

او حسین است که یادش همه جا می پیچد
از دلِ ما تا به آن صحن و سرا می پیچد
او حسین است که بِدین سان علمدار دارد
بر غم و یادِ سرش این همه غم خوار دارد
او حسین است که هر ارض بُود کرب و بلا
او امام است که هر یوم شود عاشورا
او حسین است ولی این همه انسان اینجا
زده اند نعلِ جدید تا که روند در صحرا
او حسین است که این گونه تَنَش عریان است
گر چه سخت است ولی زیر سُمِ اسبان است
او حسین است ولی لشکر دشمن کور است
می زند تیر ولی در دلِ ما منفور است
او حسین است، وَ بر دست، علی اصغرِ اوست
این تیر، سه شُعبه هست و در گردن اوست
او حسین است و علی اکبر و قاسم دارد
لیکن لشکرِ کفر، نیزه و سر خواهد
او حسین است ولی پیرُوِ او کم باشد
که به هفتاد و دو تن لشکر او جَمع باشد
او حسین است که عبّاسِ علی یارش هست
ساقیِ خیمه، عموی قَمَری یارش هست
او حسین است که کشتیّ نجاتِ من و توست
لیک باید که شویم، اهلِ این خیمه نَخُست




نظرات() 

دنباله ی راه توییم ؟

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
شنبه 10 آبان 1393-10:22 ق.ظ

سنگر مران ما را زِ رَه
دل بسته به کوی توییم
خیمه مران آتش به اهل
ما همه در سوگِ توییم
اینجا،همه تشنه دِلَند
ما تشنه ی یار توییم
غم می بُرد دستان ما
ما در پیِ دست توییم
یارا کجا هستی دِگر
دنبال عبّاس توییم
سر ها همه دور از تنَند
غمگینِ سقّای توییم
غم ها همه درگیر تو
جمعی به تکرار توییم
سیمای تو بر نیزه ها
دنباله ی راه توییم؟
مبهوت این کرب و بلا
در خیمه ی شاهِ توییم




نظرات() 

مِی و ساغر تویی

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
شنبه 26 مهر 1393-09:39 ق.ظ

مجنون شَوم لیلی تویی
فرهادم و شیرین تویی
بر قامت سنگینِ سرو
دلگرمیِ برفی تویی

****

یادم نرفت آن چشمِ تو
این من نِیَم گو هست تو
در جان من جانان شدی
هم درد و هم درمان، تو

****

روحی بده بر جانِ من
چشمی بنَه بر یادِ من
یادم تو را گیرا تر است
آغوش تو غوغای من

****

میخانه و مستی منم
ساقی منم، باقی منم
دردا مِی و ساغَر تویی
مبهوت این وادی منم




نظرات() 

یار بِرفت

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
پنجشنبه 3 مهر 1393-07:27 ب.ظ

عشقِ من، یار برفت، وعده ی دیدار بِرفت
عشق و نازش به لِقای دل اغیار بِرفت
بر دلم درد بماند و چه کنم با این سخت
دل او در پی مَرهَم، سر بازار بِرفت




نظرات() 

مِیخانه ی ویران

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
جمعه 28 شهریور 1393-10:33 ب.ظ

ساقی ز غم هجرت سرگشته و حیرانم
در جام مِیم هر دم مدهوشم و مِی  رانم
ساقی تو بیا تا که غم دور شود از من
این قافله را مِی دِه، مِیخانه ی ویرانم





نظرات() 

درگیر دل

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
یکشنبه 23 شهریور 1393-08:11 ب.ظ

سینه را درگیر دل کردم که گویم عاشقم
یار این درگیری دید و عشق را نشنید و رفت
آمدم گویم که این بی اعتباری از چه بود
عشق من با حالتی بی اختیار خندید و رفت




نظرات() 

تو بمان

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
یکشنبه 23 شهریور 1393-01:49 ب.ظ

تو بمان ور نه در این زندان تن بی تو اسیرم
راه بر جایی ندارم وز غمت تابی ندارم




نظرات() 

چه ها بر دل ما می گذرد

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
یکشنبه 23 شهریور 1393-01:38 ب.ظ

هر که دانست چه ها بر دل ما می گذرد
خود بسوزاند که بر این درد دوایی نبود
یوسفم رفت از کف و باز نیامد خبری
درد و داغی که در آن درمان ندارد اثری





نظرات() 

تو در اینجا

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
یکشنبه 23 شهریور 1393-11:29 ق.ظ

تو در اینجا به من مسکین هم
یاد دادی که روم با دگران
بگذر از من که تو را می خواهم
تو برو وای به حال دگران




نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


نظرسنجی:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox