تبلیغات
وبلاگ شخصی میلاد ظهیری - مطالب ابر مولانا
 
مرجع آثار ادبی میلاد ظهیری

شمس و قمرم آمد - مولانا (دیوان شمس)

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
یکشنبه 13 مهر 1393-04:38 ب.ظ

شمس و قمرم آمد، سمع و بصرم آمد

وان سیمبرم آمد، وان کام زرم آمد

مستیّ سرم آمد، نور نظرم آمد

چیز دگر ار خواهی، چیز دگرم آمد

آن راه زنم آمد، توبه شکنم آمد

وان یوسف سیمین بر، ناگه به برم آمد

امروز به از دینه، ای مونس دیرینه

دی مست بدان بودم، کز وی خبرم آمد

آن کس که همی جستم، دی من به چراغ او را

امروز چو تنگ گل، بر ره گذرم آمد

دو دست کمر کرد او، بگرفت مرا در بر

زان تاج نکو رویان نادر کمرم آمد

از مرگ چرا ترسم کو آب حیات آمد

وز طعنه چرا ترسم چون او سپرم آمد

امروز سلیمانم کانگشتریم دادی

وان تاج ملوکانه بر فرق سرم آمد

از حد چو بشد در دم، در عشق سفر کردم

یا رب، چه سعادت ها که زین سفرم آمد

وقتست که مِی نوشم تا برق زند هوشم

وقت است که برپرم چون بال و پرم آمد

وقست که در تابم چون صبح در این عالم

وقتست که بر غُرّم چون شیر نرم آمد

بیتی دو بماند امّا، بردند مرا، جانا

جایی که جهان آن جا بس مختصرم آمد

سراینده: مولانا (کتاب دیوان شمس)




نظرات() 

رندان سلامت می کنند - مولانا (دیوان شمس)

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
چهارشنبه 9 مهر 1393-10:38 ب.ظ

رندان سلامت می کنند، جان را غلامت می کنند

مستی زِ جامت می کنند، مستان سلامت می کنند

غوغای روحانی نگر، سیلاب طوفانی نگر

خورشید ربانی نگر، مستان سلامت می کنند

افسون مرا گوید کسی؟ توبه زِ من جوید کسی؟

بی پا چو من پوید کسی؟ مستان سلامت می کنند

ای آرزویِ آرزو، آن پرده را بردار زو

من کس نمی دانم جز او، مستان سلامت می کنند

ای ابر خوش باران بیا، وی مستی یاران بیا

وی شاه طرّاران بیا، مستان سلامت می کنند

شهری زِ تو زیر و زبر، هم بی خبر هم با خبر

وی از تو دل صاحب نظر، مستان سلامت می کنند

آن میر مه رو را بگو، وان چشم جادو را بگو

وان شاه خوش خو را بگو: «مستان سلامت می کنند»

آن میر غوغا را بگو، وان شور و سودا را بگو

وان سرو خضرا را بگو: «مستان سلامت می کنند»

آن جا که یک با خویش نیست، یک مست آن جا بیش نیست

آن جا طریق و کیش نیست، مستان سلامت می کنند

آن جان بی چون را بگو، وان دام مجنون را بگو

وان دُرّ مکنون را بگو: «مستان سلامت می کنند»

آن دام آدم را بگو، وان جان عالم را بگو

وان یار و همدم را بگو: «مستان سلامت می کنند»

آن بحر مینا را بگو، وان چشم بینا را بگو

وان طور سینا را بگو: «مستان سلامت می کنند»

آن توبه سوزم را بگو، وان خرقه دوزم را بگو

وان نور روزم را بگو، «مستان سلامت می کنند»


سراینده: مولانا (کتاب دیوان شمس)





نظرات() 

در عشق زنده باید کز مرده هیچ ناید - مولانا (دیوان شمس)

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
شنبه 5 مهر 1393-08:54 ق.ظ

در عشق زنده باید کز مرده هیچ ناید

دانی که کیست زنده؟ آن کو زِ عشق زاید

در راه رهزنانند، وین همرهان زنانند

پای نگار کرده این راه را نشاید

طبل غزا بر آمد وز عشق لشکر آمد

کو رستم سرامد تا دست برگشاید؟

رعدش بغرّد از دل جانش زِ ابر قالب

چون برق بجهَد از تن یک لحظه ای نپاید

هرگز چنین سری را تیغ اجل نبرد

کین سر زِ سربلندی بر ساق عرش ساید

هرگز چنین دلی را غصّه فرو نگیرد

غم های عالم او را شادیّ دل فزاید

دریا پیَش ترش رو، او ابر نوبهار است

عالم بدوست شیرین، قاصد ترش نماید

شیرش نخواهد آهو، آهوی اوست «یاهو»

منکر در این چراخور بسیار ژاژ خاید

در عشق جوی ما را، در ما بجوی او را

گاهی منش ستایم، گاه او مرا ستاید

تا چون صدف زِ دریا بگشاید او دهانی

دریای ما و من را چون قطره در رباید


سراینده: مولانا (کتاب دیوان شمس)





نظرات() 

بی همگان به سر شود - مولانا (دیوان شمس)

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
پنجشنبه 3 مهر 1393-07:23 ب.ظ

بی همگان به سر شود، بی تو به سر نمی شود

داغ تو دارد این دلم، جای دگر نمی شود

دیده ی عقل مست تو، چرخه ی چرخ پست تو

گوش طرب به دست تو، بی تو به سر نمی شود

جان زِ تو جوش می کند، دل زِ تو نوش می کند

عقل خروش می کند، بی تو به سر نمی شود

خمر من و خمار من، باغ من و بهار من

خواب من و قرار من، بی تو به سر نمی شود

جاه و جلال من تویی، ملکت و مال من تویی

آب زلال من تویی، بی تو به سر نمی شود

گاه سوی وفا روی، گاه سوی جفا روی

آنِ منی، کجا روی؟ بی تو به سر نمی شود

دل بنهند، برکنی، توبه کنند، بشکنی

این همه خود تو می کنی، بی تو به سر نمی شود

بی تو اگر به سر شدی، زیر جهان زبر شدی

باغ ارم سقر شدی، بی تو به سر نمی شود

خواب مرا ببسته ای، نقش مرا بشسته ای

وز همه ام گسسته ای، بی تو به سر نمی شود

بی تو نه زندگی خوشم، بی تو نه مردگی خوشم

سر زِ غم تو چون کشم؟ بی تو به سر نمی شود

هر چه بگویم، این سند! نیست جدا زِ نیک و بد

هم تو بگو به لطف خود، بی تو به سر نمی شود

سراینده : مولانا (کتاب دیوان شمس)




نظرات() 

شیر خدا بند گسستن گرفت - مولانا (دیوان شمس)

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
دوشنبه 31 شهریور 1393-10:58 ق.ظ

شیر خدا بند گسستن گرفت
ساقی جان شیشه شکستن گرفت
دزد دلم گشت گرفتار یار
دزد مرا دست ببستن گرفت
دوش چه شب بود که در نیم شب
برق زِ رخسار تو جستن گرفت
عشق تو آورد شراب و کباب
عقل به یک گوشه نشستن گرفت
ساغر مِی قهقهه آغاز کرد
خابیه خونابه گرستن گرفت
در دل خم باده چو انداخت تیر
بال و پر غصّه گسستن گرفت
پیر خرد دیده که سرده تویی
دست زِ مستان تو شستن گرفت

سراینده : مولانا (کتاب دیوان شمس)




نظرات() 

سیری در زندگی مولانا

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
یکشنبه 30 شهریور 1393-04:46 ب.ظ

نام او محمد و لقبش در دوران حیات، جلال الدین و گاهی مولانا بوده. لقب مولوی از قرن نهم به بعد برای او به کار رفته است.. مولانا در زمان مرگ پدر، بیست و چهار یا بیست و پنج سال داشت و هم در آن سن نوجوانی بر زبده ی علوم و معارف زمان از فقه و کلام و تفسیر تا فنون ادب و حکمت احاطه داشت و فقیهی متشرع و حکیمی بارع بود که حلقه ی تدریس و وعظ و ارشاد مشهوری داشت اما همچنان خمار و تشنه چون موسی به دنبال خضر می گشت تا از شراب معارف و حقایق سرمست گردد. در سال 642 رویدادی شگرف بنیاد هستی مولانا را زیر و رو ساخت.
قونیه در آرامش بود، مولانا بر مسند تعلیم و ارشاد، و قوم تاتار در قتل و غارت، که ناگاه ترکی از ترکستان عشق به یغمای دل و جان مولانا تاختن آورد - ترکی لا ابالی و شهر آشوب که نامش نزد خلق شمس الدین ملک داد تبریزی بود و او را شیخ پران و شمس پرنده نیز می خواندند، از اینکه پیوسته از شهری به شهری می رفت و چون خضر، گمشدگان بیابان حیرت را دست می گرفت و نزدیک آبادی می رساند و خود ناپدید می شد. وی در شهر تبریز به دنیا آمد. گفته شده از دوران کودکی نا آرام بود و رفتاری داشت که  موجب اضطراب پدر می گشت اما در جواب پرسش پدر از چرایی شور و وجدش، می گفت: ما از دو جنسیم!
رفته رفته، پس از گذر ایام، شمس شخصیتی متفاوت و اهل خلوت پیدا کرد. او را با عوام کاری نبود، بلکه به حق انگشت بر مرشدان کامل می نهاد و به ارشاد ایشان همت می گشاد و تمام ذرات وجود مولانا مست و حیران در هوای آن آفتاب به رقص آمد و گفت:
آمد بهار جان ها، ای شاخ تر به رقص آ!
چون یوسف اندر آمد، مصر و شکر به رقص آ! (دیوان شمس)
از این رو شمس در آقار مولانا گاه اشارت به آفتاب مطلق هستی و ذات اقدس الهی است و گاه جلوه ی خاص او در شمس الدین تبریزی است و نیز اغلب اشاره به مقام انسان کامل و مثال کلی انسان است که باطن مولانا و حقیقت ذات همه ی آدمیان است و همان روح و نفس الهی است که حق در آدم دمید و فلک و ملک را به سجود آورد.


ادامه مطلب


نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


نظرسنجی:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox