تبلیغات
وبلاگ شخصی میلاد ظهیری - مطالب ابر میلاد ظهیری
 
مرجع آثار ادبی میلاد ظهیری

محکوم بر سکوتیم

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
یکشنبه 14 خرداد 1396-11:05 ب.ظ

محکوم بر سکوتیم، در وادی تمنّا
کی می شود ندایی، کی می شود خدایا
نالم که سرنوشتم تغییر کرد به یک شب
یارم نرفته رفت و یادش بماند بر جا




نظرات() 

روز مبادا

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
یکشنبه 14 خرداد 1396-11:00 ب.ظ

گاهی محبت هایمان را نگه می داریم
گاهی کلمات زیبایی را که می توانستیم بگوییم، نگه می داریم.
گاهی تمام زیبایی های زندگی که می توانستیم حس کنیم، نگه می داریم.
خیلی چیز ها را خرج نمی کنیم و می گذاریم برای روز مبادا.
خیلی وقت ها منتظریم تکلیفمان روشن شود.
یعنی با خودمان دو دو تا چهار تا می کنیم و تا پایان نتیجه، همه چیز را نگه می داریم که مبادا تمام شود.
قافل از آنکه زیبایی های لحظه لحظه عمرمان را از دست می دهیم و می مانیم با عمری سپری شده در انتظار تکلیفی که می ترسیم رقم نخورد.
این، همان مرده متحرک است ...




نظرات() 

یلدا شد

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
یکشنبه 14 خرداد 1396-10:57 ب.ظ

یلدا شد و باز به این طولانی مبتلایم
تو بگو چه شده است که ابتلای هر شبم گشته ای
و این شب، بر جانم دوریت را تا به صبح دنبال می کنم
و باز هم نزدیک نمی شوم
تو بگو اشکال کار، کجاست؟




نظرات() 

جشن می گیرم

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
یکشنبه 14 خرداد 1396-10:50 ب.ظ

این بار هم خود برایت جشن می گیرم
تولدی در این نزدیکی
با اینکه خود دوری
و چه غمناک است نبودنت در کنارم
کاش می شد باشی و بیایی و مانند دیگران از جشنی که خبرش را نداشتی، شگفت زده شوی
و با تمام وجود،
حس صمیمیت و خوشبختی، روان شود
تولد جاودانه بودنت مبارک




نظرات() 

لبخند می زنم

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
یکشنبه 14 خرداد 1396-10:44 ب.ظ

لبخند می زنم
تو بگو حالش خوب است
بگو شاد است
اما
او که باید،  می فهمد حال این روز هایم را
می فهمد غوغای درونم را




نظرات() 

روزی برای داوری

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
پنجشنبه 8 بهمن 1394-09:07 ب.ظ

دلم در این روزگار گرفته
در چنین روزی بود که با تمام وجود خود را خوشبخت می دانستم که خواسته هایم را دارم
و حال میخواهم، ولی ندارم
روزی بود که از عمق ژرفای وجودم ندا سر میدادم و پاسخ هایی بس زیبا داشتم
روزگاری بود که ابراز دوستی ها مرا امیدوار می کرد و بر خود می بالیدم
آری...شاید باورش سخت باشد...ما هم روزگاری را با داشتن ستاره ای در آسمان گذراندیم
اما...
وقتی حال ما را می بینی، گمان می بری که از رویاها و داستان هایی نشدنی حرف به میان آورده ام
وقتی بگویم شرابی سرخ و ستاره ای به درخشش ماه و جاری همچون کشتی نجات داشتم و حال ندارم، می گویی خیالباف است

میلاد نابم کو
صهبا و شرابم کو
آن کو که ماهم بود
کشتی نجاتم کو

بگویم ستاره ای پر از بخت از دریای مغرب
بگویم جامی پر از مِیِ ناب
بگویم روزگاری را سرشار از مستی و شادمانی بودم و تو باز هم می پنداری پوچ می گویم

باران زِ جام ریزد
مستی زِ من گریزد
مِی از ستاره ی بخت
دریای غرب ریزد

این حال و روز که می بینی و میپنداری گذشته ای به همین سان سیاه را دنبال کرده ام، تنها جا مانده از گذشته ای پر فراز و نشیب بر در خاکی این کهنه خرابه است که می بینی

این است حال و روز ما
چرخِ فلک، نوروزِ ما
هر چه ببینم گو که هست
خود کرده ی دیروزِ ما

و تو چه می دانی هر جا که خرابه ای به جا مانده، می توانسته روزگاری خوش و خرم و آباد را هم تجربه کرده باشد
هر دلی که به مرگ رسیده، در ابتدا زنده بوده، تپش داشته، احساس داشته 

شراب را غم چیره گشت
صهبای باده تیره گشت
نیست زِ میلادم خبر
مرگِ دلم انگیزه گشت

شاید باورش سخت باشد که آبادی این اطراف، امروز به دلی مرده تبدیل گشته
و تو هنوز به تمسخر از خیالبافی های این خرابه از شهری زیبا فکر می کنی
اما بدان در برابر تمام آنچه خیال گمارده میشود، کسانی باید پاسخگو باشند که چرا خیال ماند، چرا خیال شد، چرا تنها یک خاطره غیر قابل باور و در عین حال غیر قابل انکار شد و با بی اعتنایی به مرگ دلی پر از احساس منجر شد
...
منتظر باشید. روزی برای داوری در نظر گرفته شده و بترسید از آن روز که نزدیک است
نزدیک است و می دانم...




نظرات() 

شراب را غم چیره گشت

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
یکشنبه 27 دی 1394-05:55 ب.ظ

شراب را غم چیره گشت
صهبای باده تیره گشت
نیست زِ میلادم خبر
مرگِ دلم انگیزه گشت
****
او دم به دم مستم کند
از نیستی هستم کند
گاهی به خود وابسته و
گاهی زِ خود خستم کند
****
این است حال و روز ما
چرخِ فلک، نوروزِ ما
هر چه ببینم گو که هست
خود کرده ی دیروزِ ما
****
عشقم بیا خستم مکن
بازیچه ی دستم مکن
بازآ و با من شاد باش
امّید و نومیدم مکن




نظرات() 

راست گفته است خداوند رحیم

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
جمعه 25 دی 1394-04:14 ب.ظ

راست گفته است خداوند رحیم
آن که شیطان زِ دَرَش هست رجیم
گر تو سویم قدمی راه نهی
یک قدم را ده قدم گشتم سهیم




نظرات() 

سِودای من عاملِ سوداها گشت

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
شنبه 5 دی 1394-07:37 ب.ظ

سِودای من عاملِ سوداها گشت
چون تیر شد و روانه در صحرا گشت
یارم همه دِنیای مرا با خود برد
جز غم که نشانه ای به چشمانم گشت




نظرات() 

هان ای سرای هستی

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
جمعه 8 آبان 1394-01:24 ق.ظ

هان ای سرای هستی
مستیِّ من عیان شد
در پرتوِ دل شب
هستیِّ عشقمان شد
****
یادم فِتاد مویش
چهره ی ماه رویش
ساده به یادم آید
آغوشِ پُر فرودش
****
بی تاب و تب ندیدی
از سرخی شرابت
مِی در قدح بریزی
با گرمی نگاهت؟
****
من هم به نوبه ی خود
مست و خراب گشتم
عاشق تر از همیشه
غرقِ عذاب گشتم
****
زیبای من کجایی
آیم که رخ نمایی
غم هاست در دل من
هم درد و هم دوایی
****
صبرِ قفس ندارم
ره نیست در توانم
رحمی نَما بر این شمع
آتش گرفته جانم
****
حس نیاز از من
سوز و گداز از من
یارا نَما اجابت
شکرِ نمازش از من
****
دستِ نوازش از تو
روح و نیایش از تو
عمری نجات بخشی
اکسیر جانم از تو




نظرات() 

چشم بر هم زدم

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
پنجشنبه 23 مهر 1394-10:33 ب.ظ

چشم بر هم زدم و فرصت دیدار گذشت
ساقیم غرّه شد و مستی زِ من باز گذشت
ساقیا روی خوش و سازش خود را بِنَما
که من عمرم به تو و حسرت صهبا بگذشت




نظرات() 

عشق و دیدار و وجودت گره خورد

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
پنجشنبه 23 مهر 1394-10:31 ب.ظ

عشق و دیدار و وجودت گره خورد
نفس و روی و گلویت گره خورد
دل به آغوش تو و بوسه ی رویت دادم
مستی و جام می و ساقی و مویت گره خورد




نظرات() 

سرخی این شرابم

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
جمعه 6 شهریور 1394-09:54 ق.ظ

سرخیِّ این شرابم
عشقی است بس گوارا
شعر من این حقیقت
گوید بس آشکارا
****
صهبای من فزون شد
گویی به جام، خون شد
وز شدت سر مستی
جام مِیَم نگون شد
****
ساقر که بر زمین شد
دنیای من زمین است
می نوشمش زِ مستی
عشق از ازل همین است
****
باران زِ جام ریزد
مستی زِ من گریزد
مِی از ستاره ی بخت
دریای غرب ریزد




نظرات() 

مست آن سرخ شرابم که تو پیمانه بدی

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
جمعه 19 تیر 1394-01:17 ب.ظ

مستِ آن سرخ شرابم که تو پیمانه بِدی
عرش، کشتیِّ نجاتی است که به میخانه بَری
تشنه ی لعلِ لبِ باده ی آن سرخ شراب
ساقی آن است که ریزد مِیِ بزمِ سَحَری




نظرات() 

آن را که...

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
چهارشنبه 13 خرداد 1394-11:37 ق.ظ

میخوانمش
آن را که روزی مرا می خواند و امروز اجابتم نمی کند
آن را که روزی ستاره ی دریای مغربم بود و حالا از ستاره بودنش فقط دوریش را در بر دارم
می خواهمش
آن را که روزی با تمام وجود خواستنم را می گفت
آن را که روزی افق های آینده مان را با هم روشن می کردیم و حالا کور سویی از آینده مبهمی برای زندگیم باقی گذاشته است

دنیا بن بستی تاریک شده و تنها امیدم، انتظار آمدن یار است
شایدی از آمدن را در طول زندگی جاری ساخته ام
به باران بگویید ببارد یا نه من در این انتظار، روزی هزار بار می بارم




نظرات() 

سالی را گذراندیم

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
سه شنبه 29 اردیبهشت 1394-06:19 ب.ظ

می گویم برایت
برای تو که روزی آمدی و سالی را در پی هر چه حادثه بود، گذراندیم و حالا ....
حالا که به امروز رسیدیم، شاید گذر آن زمان برایمان تنها خاطراتی تلخ و شیرین ساخته باشد، اما باید بدانیم که هر چه الآن هستیم، نتیجه همان هایی است که تنها در چشم خاطرات هستند.
اگا حالا خوب هستیم یا بد، سر چشمه اش همان حوادث است.
امیدوارم بتوانیم از الآنحوادث را طوری رقم بزنیم و طوری عمل کنیمکه هر روزمان نتیجه ای بهتر بگیریم؛ که هر روزمان خوب تر از قبل رقم بخورد.
می دانی ....
اگر بخواهیم، می شود بهترین ها را با هم به دست آوریم « اگر با هم بخواهیم »




نظرات() 

تو هم بی رحمی

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
شنبه 26 اردیبهشت 1394-08:04 ق.ظ

بی وفا من چه بگویم که تو هم بی رحمی
ناله ی عشق تو سر می دهی و بی سهمی
ور نه این روحِ من آزرده نمی شد هرگز
هر چه من گویم، آیا تو از آن می فهمی؟




نظرات() 

دوش یادم به تو رفت

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
شنبه 26 اردیبهشت 1394-07:59 ق.ظ

دوش یادم به تو رفت و همه غم ها سر شد
عشق را من چه بگویم که دگر منهل شد
بر غم عشق چه گویم که به سر باز آمد
ریشه ی فکر زِ سر رفت و به اشک منجر شد




نظرات() 

توصیف درد

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
دوشنبه 24 فروردین 1394-12:39 ق.ظ

نمی دانم تو درد را چگونه می نویسی و چگونه می خوانی
ولی برای من تفاوت هایی دارد
درد را آنگاه که با قلبی شکسته، بی مهری ها، بی معرفتی ها و خیانت ها را میبینم، می نویسم
و آنگاه که دنیا با سکوت ناعادلانه خود، درد هایم را نظاره گر است می خوانم
اما
هیچ کدام توصیف درد نیست
توصیف درد وقتی است که می دانی این نوشتن ها و خواندن ها درمان نمی شود. درد وقتی معنا می گیرد که درمانش در دست کور دلان بی انصاف باشد
کاش همه چیز خوب می شد.کاش و فقط ای کاش ..




نظرات() 

هفت سین عید

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
چهارشنبه 12 فروردین 1394-12:40 ب.ظ

سین اول هفت سینم، سرخی شرابم خواهد بود تا عشق را در آن غوطه ور سازیم و سرخی خون درون رگ هایمان را از آن جویا شویم

سپس سین دوم، سلامتی خواهد بود تا برای خود و آن ها که دوستشان دارم خواستار شوم

سین سوم، سرمستی است تا در سال جدید خوشحال و سرمست باشیم

سین چهارم، سادگی خواهد بود. پیچیده کردن زندگی جز پژمردگی در پی ندارد. زندگی را آسوده و ساده خواهیم دید تا از آن لذت ببریم

سین پنجم را سیرت زیبایی قرار میدهم تا با مهربانی و پاکی قلب، به امید آینده پیش رویم

سین ششم، سخاوتمندی خواهد بود تا بی منت، هر آنچه میتوانیم برای دنیایی زیباتر به دیگران هدیه دهیم، حتی اگر به سادگی لبخندی باشد

سین هفتم را سپاسگذاری میگذارم و چه چیز زیباتر از اینکه با داشتن این همه موهبت، سپاسگذار باشیم




نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


نظرسنجی:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox