تبلیغات
وبلاگ شخصی میلاد ظهیری - مطالب ابر میلاد ظهیری
 
مرجع آثار ادبی میلاد ظهیری

تو را می خواهم

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
یکشنبه 23 شهریور 1393-12:52 ق.ظ

صبوری می کنم. انتظار می کشم. سپس با دنیا می جنگم. با تمام وجود موانع را رد می کنم
فقط به یک دلیل ...
♥ تو را می خواهم ♥




نظرات() 

مهتاب

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
یکشنبه 23 شهریور 1393-12:46 ق.ظ

عاشق که بودم و نومید می سپردم خواب
شب ها در آرزویت دل دادمت مهتاب




نظرات() 

مشک

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
یکشنبه 23 شهریور 1393-12:38 ق.ظ

شب بود و ماه و چهره و یک عالمه اشک
در گیرو دار زندگی مانده بدون مشک




نظرات() 

دلنوشته های نانوشته

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
یکشنبه 23 شهریور 1393-12:37 ق.ظ

این بار می خواهم از درد دلم بنویسم
سال هاست که بغض، راه گلویم را برای گفتن درد ها بسته است
تصمیم گرفتم که به جای گفتن بنویسم. در نوشتن بغض بر سر راه نیست. آن را نمی بینی و نمی فهمی. آسوده تر می توان حرف دل را نوشت تا اینکه گفت.
اما
آمدم از درد دل بنویسم. کمی تأمل کردم. ماندم از کدام درد بنویسم
آری
در دلنوشته ها هم نمی توان درد ها را نوشت. نمی توان حس کرد. این بار بغض راه را نبسته
این درد ها راه را بسته اند. دلنوشته ها نانوشته می مانند به جرم اینکه درد ها خود نمی خواهند نوشته شوند. درد باید گفته شوند. هر دردی به مخاطب خودش گفته شود. درد ها می خواهند گفته شوند تا حل شوند. تا فهمیده شوند. اصلا درد برای فهمیده شدن می ماند. هرگاه درک شود، می رود. با نوشتن، هیچ دردی نمی رود. دنیا را پر از نوشته کنید. نسخه دهید برای هر دردی. اما تا وقتی فهمیده نشود درمان نمی شود.
این بار هم نمی نویسم. این دلنوشته ها نانوشته می مانند
هرگاه دردی، درمان شد، آنگاه می توان راه نانوشته بودن را باز کرد. آنگاه می توان از آن نوشت. چون دیگر درد نیست. دلنوشته است. خاطره است ...




نظرات() 

بخشش

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
یکشنبه 23 شهریور 1393-12:37 ق.ظ

تو من را نه، بلکه انسانیت را، خدا را فراموش کردی که اینگونه بی پروا، هر چیزی را زیر پا گذاشته و به بهانه های واهی خود را از آگاهی دور می کنی
وگرنه تو همانی هستی که بودی. همان که روزی بی منت و عاشقانه در پی حق بودی. فقط چاشنی خدا را در وجودت کم کردی که به هر کاری بدون توجه به عواقب آن دست میزنی و کسانی را که سعی در کمک کردن به تو دارند، بی پروا از خود می رنجانی
روزی خواهد رسید که حقیقت ظاهر شود. در آن روز، این حرف ها را به یاد داشته باش و مسیر رفته را "با پشیمانی" زود بازگرد و دیگر در آن قدم مگذار. بخشش زیبایی خدا و بندگان شایسته خداست.




نظرات() 

تو که بودی

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
یکشنبه 23 شهریور 1393-12:34 ق.ظ

سلام بر تو . سلام بر تنهایی . سلام بر پرسه های شبانه در کوچه های آرزو ها . آری ، شبی را گذراندم که بی تو در کوچه ی خاطرات و آرزو هایم با نمی از باران و اشکی از چشم می رفتم . باد هم نوازشی بر چشمانم کرد . دیگر نوای باران و وزش نسیم ، بویت را نمی چرخاند . فضا را عطر آگین نمی کند . دلم تنگ است .
تنها تر از آنم که بدانی . خدا هم تنهایم گذاشت . به جرم گناهان نابود کردن خودم . کسی به دیدگانم نگاه نمی اندازد . کسی فکرش به سوی من نمی رسد .
تو که بودی از تنها شدن نگران نبودم . تو را داشتم و تنهایی نداشتم . چرخ روزگار چه خوب می داند چگونه زندگی را به نابودی بکشد . دیگر انگیزه ای نمانده . از تو تنها اندیشه ای ساده مانده است .
آن گاه که بودی ، مدهوش بودم . هشیار نبودم . حال که نیستی هشیارم . مدهوش تنهایی شدم . قلبم پر از آتش است .
کاش می ماندی . تو که بودی دنیا شکل دیگری داشت . عاشقانه بود . تنهایی نداشت . اشک واژه ی پرتی نبود . اما معنای عشق و شادی داشت ، نه تنهایی و غم .
کاش بیایی ... انتظار ... درد ... نابودی ... مرگ ... از آنچه نا امیدم کرد ، رهایم گردان .




نظرات() 

ترکش محبت

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
یکشنبه 23 شهریور 1393-12:33 ق.ظ

کاش روزی را می دیدم که دنیا به روی مظلومان هم بخندد . دنیا تنگ شده است . کم کم در حال نابود شدن است . نابود شدن خود نه !!! بلکه نابود شدن آن چه که برایش به وجود آمد . می دانم فرصت زیادی باقی نیست . مرگ دنیا هم اول گریبان خوب ها را می گیرید . هر کس محبت کند ، ترکش محبتش اول از همه ، خودش را می گیرد .
نمی دانم محبت نابود می شود یا فراموش می شود . هر چه هست ، به هر کسی محبت کنی ، شاید به آنی نرسد که تأثیر محبت خود را ، دیگر در او نمی بینی . فراموش شد . نابود شد .
شاید هم بدون فراموشی و نابودی ، تنها نادیده گرفته شد .
هر چه باشد ، ارزشش به همین راحتی از بین می رود . و آنگاه حسرت محبتی را می خوری که بیهوده وقتت را گرفت . این همان ترکش محبت است که بخواهی یا نخواهی به زودی به خودت باز می گردد .
کاش روزی برسد که این ترکش سوی ظالمان برود که گرگ در لباس گوسفند شدند تا دنیای خوبان را دزدیده و لباس گرگ به تن آن ها کنند .
کاش چشمانمان تنها ظاهر را نمی دید . باطن کار ها را می دید . محبت و دلسوزی پشت ثانیه ثانیه ی تلاش ها را میدید . اشک های پنهان از دیده را می دید . آنگاه شاید به آنی ، محبت ها را نادیده نمی گرفت . دور نمی ریخت و عاشقانه زندگی می کرد .




نظرات() 

ترکیب دل

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
یکشنبه 23 شهریور 1393-12:32 ق.ظ

سلامی گفتم و شروع شد آن همه خاطره . خاطره هایی که صد بار تکرارش را بیشتر می خواهم . مخصوصا آن نقطه ی آغازین که در ابهامی از سکوت قلبم ، تنها او بود ومن و یک دنیای جامد مملو از عشق . تکراری می خواهم از آن لحظه ی جنجالی و پر از آواز که دل هایمان در دشتی از رنگین کمان عشق ، ترکیب شد و شد این حس جاودانه ای که با نبودنت نیز ادامه دارد و از حوصله ی دنیا به دور است . می چرخد در عمقی از خاطره ها که هر روز ، در دیدگانم تکرارشان می کنم . انعکاس خاطرات را بر روی دانه دانه ی تبلور اشک هایم حس می کنم . می روم تا اوج نابودی هر آن چه علیه این حس بود و هست .
می خواهم بیدارت کنم تا باز گردی . تا همراه با خاطرات ، خودت را داشته باشم . نابودم مکن . باز گرد که این قلب چون به ترکیب رنگین کمان عشقت رسید ، دیگر جدایی ندارد . دیگر رهایی ندارد . ترکیب شد و ماهیت دیگر پیدا کرد که دیگر نمی توان آن را بزگرداند . امیدوارم روزی در این مرکب ببینمت تا در خاطرات ذهن کوچک و نا ملموسم .




نظرات() 

چشمه عشق

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
یکشنبه 23 شهریور 1393-12:32 ق.ظ

یادش به خیر . بودی و نیم نگاهی از چشمت ، چشمه ی عشق را جوشان می کرد و به اندازه ی دنیا عشق از آن می جوشید و تمام آن جاری می شد تا به قلبم برسد . امشب به یاد آن روز ها بودم و نگاه بر دل تشنه ی خود کردم که روزی با نیم نگاهی سیراب می شد . حال با عطش ، بر چشمه ی خشکیده ی دیدگانم انتظار کمی جوشش عشق را می کشد . تماما بر چشم خنده ات انتظار می کشد . هیچ نگاه دیگری بر این چشمه جوشش عشق نداشت . تنها توانی از چشمانت بر چشمه کافی است تا جوشان و خروشان باشد تا این عشق را بر جهانیان دوباره نمایان کند .
کاش و فقط ای کاش




نظرات() 

باز هم می گویم

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
یکشنبه 23 شهریور 1393-12:31 ق.ظ

شب بود و ماه و چهره و یک عالمه اشک
در گیرو دار زندگی مانده بدون مشک

نخواستم بدانی که در این دل چه می گذرد . نخواستم بدانی که غم را چگونه در دانه دانه ی رگ هایم تقسیم می کند . نظرم عوض شد ، چون به فکرت بودم . خواستم بدانی آنچه را نمی دانستی تا حد اقل سودی برایت داشته باشد . می خواهم بگویم تا بفهمی که چه بودن ها در فکر با تو بودن به نبودن ها مبدل شد . بدانی که ارزش عشق ، چیزی بود که در تو نبود . تو ارزش آن را نمی دانی . زیرا که به فکر بودن کسی بودی که نبود . آن که تنها دلش به جدایی رضایت داد . آن که نابود کرد چیزی را که می خواستم . کسی که با نام مقدس واری با نزدیک شدن به زندگی تو ُ مرا دور کرد تا در نهایت نبینمت . آن گاه بود که خود نیز نقاب قداست را دور ریخت و تمام بودن ها را یک جا نابود کرد .
کاش بودی تا قصه ی اشک و دل وراه و ماه نمی گفتم . اما حالا که نیستی باید بگویم . باز هم می گویم از آن اشکی که به بهای بودنت رفت و مانند خودت دیگر بر نگشت . باز هم می گویم از آن دلی که بی هوا سینه را ترک گفت و آواره ی زمانه شد و شد مجنون بیابان های بی کسی . باز هم می گویم از آن راهی که به امیدت پیمودم و در اوج رسیدن به مقصود راه که تو باشی مقصودی نیافتم ، زیرا که مقصد راه ، راه را رها کرد و رفت . باز هم می گویم از آن ماهی که در پهنای آسمان بی آن که نور خود را بتاباند با نور بدل از خورشید حقیقت وجودم را محو کرد و در آرزوی رسیدن به او مات ماندم .
تو هم باز بخوان . بخوان قصه ی اشک و دل و راه و ماه را . اگر به واقع هستی ، بخوان . امیدوارم ماه باشی و به این راه بنگری و دل آواره ام را  روان بر جوی اشک های رفته بیابی . می خواهم لا اقل بدانی که اینجا چه گذشت و تو به بهای بازی های کودکانه ات در زمانه ای که گذشت ، به این نقطه ی کور خاطراتت توجه نکردی . دلم هنوز هم صد بار دیگر تو را می خواهد . کاش برگردی . کاش دل سرگشته ام را با مشکی از اشک های روانم از راه برایم بیاوری « ای ماه من »


عاشق که بودم و نومید می سپردم خواب
شب ها در آرزویت دل دادمت مهتاب




نظرات() 

روزگار

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
یکشنبه 23 شهریور 1393-12:30 ق.ظ

این را می نویسم به رسم روزگاری که در آن مرد و نامرد زیاد است . روزگاری که مردانگیش را بین دوستانش تقسیم کرد و نامردی هایش را به قرعه دشمنانش داد . دشمنانی که دوست انسانیت هستند و دوستانی که دشمن انسانیت . فراوان دیدم که خواسته ها در این روزگار ، به جرم انسانیت خواهی نادیده گرفته شد و به احترام انسانیت ، بر آرزوی بر باد رفته ، لبخندی پر از اشک زدم . صد افسوس که این عمر سپری شده ، در پی چه آرزو هایی بر باد رفت . رفت و باز هم رسم روزگار و خنده ی پر اشک بر دیدگانم ماند . دیدگانی که دیگر سویی ندارد برای دیدن نور امید . دیدگانی که دیگر خسته از دنیای بر وفق مراد این دشمنان انسانیت است . آری ، ای انسان ها ! دشمن در کمین است و گاه و بی گاه قدرت و همدستی با روزگار را به رخ می کشد . ما انسان مدار ها که هر چه داریم ، امید است . نه روزگاری که بر وفق مراد باشد . امیدوارم روزگار زود تر بفهمد که طرف کیست . چه پلیدی هایی را حمایت می کند . ای کاش !!!




نظرات() 

دلتنگم

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
یکشنبه 23 شهریور 1393-12:29 ق.ظ

کسی این دلتنگی را درک نمی کند . یعنی کسی نمی تواند دلتنگی دیگری را درک کند . زندگی ها پر است از این دلتنگی ها . اما کاش کسی برای دلداری بود . سنگین تر از دلتنگی ، غم بی کسی است . همین که کسی نیست که انتظار حرف هایت را بکشد ، جز همان که دلتنگش هستی . کم کم می فهمی وقتی بود ، ارزش تک تک لحظات بودنش را ندانستی . به خود قول می دهی بار دیگر بیشتر توجه کنی به بودنش اما ... اما آیا بار دیگری وجود دارد ؟؟؟ این را خود نیز نمی دانی . دلت می تپد . ترس از این داری که این بار ، آخرین بار بوده باشد . نه آخرین بار حضورش . آخرین بار حضور دلگرمش . ترس داری دیگر تو را نادیده بگیرد . می دانی اشتباه کردی . اما ترس از اینکه زمان برای جبران نداشته باشی ، هر روزت را می کشد . ذهت را می کشد . نابود می کند . خسته می شوی از این همه دلتنگی . اشک های حسرت کم کم می شوند هم کیشت . نمی دانی که او این حال تو را می داند یا نه . خسته و دل شکسته در انتظاری . اما شاید انتظارت بی پایان باشد . امیدوارم پایان انتظارت نزدیک باشد . امیدوارم...




نظرات() 

مانده ام

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
یکشنبه 23 شهریور 1393-12:28 ق.ظ

در اینجا مانده ام . آیا کسی مرا می بیند که نابودی ام را درک کند ؟ می داند نابودی چیست ؟ زندگی چیست ؟ مرگ چیست ؟ مانده ام بین دو راهی . کدام درست است ؟ انتظار یا رهایی ؟ انتظاری که شاید رو به نابودی باشد یا رهایی از شاید های مرگ گونه ؟؟؟ خدایا تو کمک کن تا بمانم و این شاید ها را برایم بگشا که جز تو کسی گشاینده مشکلات و کار ها نیست .




نظرات() 

زندگی در سایه مرگ

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
یکشنبه 23 شهریور 1393-12:26 ق.ظ

زندگی که نه . زنده ماندن هم این روز ها سخت شده . خیلی ها آرزوی مرگ دارند . من نجواهای این آرزو ها را می شنوم . آرزوهایی که نه تنها زندگی را ، بلکه مرگ را نابود می کنند . دیگر انسانیت ، نابود شده است . حتی برخی افراد خدا را در خود کشتند . باور ندارند . این ها همان گدایان محبت اند . غافل از اینکه خدا سرچشمه ی محبت است . وقتی چشمه را در خود خشک کنی دیگر هر چه هم چاه بکنی تا به نعمت محبت برسی ، تنها داری چاه می کنی . تنها داری " بیشتر " فرو میروی در غم هایت ، در نا امیدیهایت ، در حماقت هایت ؛ و هنوز تلاش می کنی بی سرچشمه ، این بی سر و سامانی را پایان دهی . غافل از اینکه زندگی را در سایه ی مرگی خواهی ساخت که از مردنت هم تنفر دارد .




نظرات() 

زلزله

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
یکشنبه 23 شهریور 1393-12:25 ق.ظ

نمی دانم چه شد . انگار زلزله بود . آمد و همه چیز خراب شد . من اینجا را دوباره میسازم و منتظر دستانت هستم که به کمکم بشتابد . هر وقت بیایی دیر نیست . حتی اگر برای آخرین آجر برسی . فقط نگذار بی تو ، اینجا تنها بمانم . نمیدانم تنها چه کنم در اینجا . فقط می سازم . این بار دست گذاشتم روی خودم تا خود سازی کنم . همین برام کافیه که می دونم این ساختن هیچ وقت تمومی نداره . فقط انتظار بره برگشتنت رو داره . بیا تو هم کمک کن تا خودمو از نو بسازم . من هنوز " منتظرم "




نظرات() 

زندگی در همین یک قدمی

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
یکشنبه 23 شهریور 1393-12:23 ق.ظ

زندگی همین جاست . همین یک قدمی . ولی حیف ... دستم بهش نمی رسه . شدم مثل همون گربه ای که دستش به گوشت نمی رسه . نمی دونم چرا . ولی می دونم این همون دردیه که همه آرزوی رهایی از اونو دارن . شاید رسم روزگار همینه . شاید زندگی به دست اوردنی نیستش . یعنی باید به هم دیگه زندگی رو تقدیم کنیم .
اینو می نویسم برای اونی که قراره این زندگی رو بهش هدیه کنم . امیدوارم اونم زندگیشو به من بده .

هر چه بودم هستم . هر چه هستی باش . بودن یا نبودن مسئله نیست . مسئله بودن و ماندنت است . بمان که اگر نمانی زندگیم زنده نمی ماند .
بخوان و بدان که قبل و بعد از تو این من ، همان تنی است که فقط زنده است . " بدون زندگی "




نظرات() 

سال پریشان

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
یکشنبه 23 شهریور 1393-12:21 ق.ظ

هر روز بی تو مثل سالی پریشان
در سایه گم شدن بدون روشنایی است




نظرات() 

منت عشق

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
یکشنبه 23 شهریور 1393-12:19 ق.ظ

تا دیده و دل راه به جایی نبرند
نتوان منتی از عشق به دوران ها دید




نظرات() 

سلسله ی تکرار

نوشته شده توسط :میلاد ظهیری
یکشنبه 23 شهریور 1393-12:09 ق.ظ

روز ها در پی روز است و شبان در پی شب
بی تو این سلسله ی تکرار را من چه کنم
تار گیسوی تو کی راه بیابد به رهم
در رهم راهنما شو که جهان را بروم




نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


نظرسنجی:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox